اشعار اربعین

 

ایّام اربعین تو یا صبح محشر است

یا روز جانگداز وفات پیمبر است

بیش از هزار سال گذشته است و اربعین

از اربعین اوّل تو غم فزاتر است

دوران هر حماسه دو روز است و دور تو

از ابتدای خلقت تا صبح محشر است

هر جا عزای تو است همانجا حریم تو است

هر پیر دلشکسته در آن بزم جابر است

احرام ما لباس سیه، کعبه کربلا

اشگ مصیبت تو فرات است و کوثر است

جابر بپوش جامۀ احرام و غسل کن

کاین سرزمین مزار بدن های بی سر است

اینجا نه کعبه، کعبه در اینجا کند طواف

اینجا نه خانه، خون خداوند اکبر است

جابر در این زمین مقدّس وقوف کن

کاینجا نکوتر از عرفات است و مشعر است

اینجاست گلبنی که به دامان سرخ آن

از حملۀ خزان صد و ده لاله پرپر است

بالای سر میا که سری نیست در بدن

پایین پا بیا که تن پاک اکبر است

بر حنجر بریدۀ او نام زینب است

در سینۀ دریده ی او قبر اصغر است

جابر به دور قبر بگرد و نظاره کن

دور از تمامی شهدا قبر دیگر است

بوی حبیب می وزد از خاک آن مزار

آری حبیب نور دو چشم مظاهر است

جابر بیا به جانب گودال قتلگاه

کانجا به گوش نالۀ زهرای اطهر است

این سنگ ها که در دل گودال ریخته

یادآور جنایت خصم ستمگر است

جابر ز قتلگاه بیا سوی علقمه

کانجا حسین را سر و سر دار و لشگر است

از جان مزار حضرت عبّاس را ببوس

چون با سرشک فاطمه خاکش مخمّر است

عبّاس کیست آنکه به رزم و به حلم و صبر

گاهی حسین گاه حسن گاه حیدر است

عبّاس کیست سرو روان دو فاطمه

عبّاس کیست چشم و چراغ دو مادر است

"میثم" سلام باد به جابر که بر لبش

در روضۀ حسین سلام مکرّر است

 

 

فاتح شامم و بازآمدم از شام، حسین(مصیبت)

کرده‌ام فتح تو را بر همه اعلام، حسین

ذوالفقار سخنم معجزۀ حیدر داشت

فتح شد با نفس حیدری‌ام شام، حسین

نالۀ کودک تو کاخ ستم را لرزاند

گرچه در گوشۀ ویرانه شد آرام، حسین

به طواف حرم محترمت گردیده

جامۀ ماتم ما حلّۀ احرام، حسین

در طواف سر خونین تو خواندیم نماز

مُهر ما بود فقط سنگ لب‌بام، حسین

باورت بود که در حال اسیری ببرند

دختر فاطمه را در ملاءعام، حسین

لعنةالله علی آل زیادٍ و زیاد

که ز خون تو گرفتند همه کام، حسین

هدیه بردند سر پاک تو را بهر یزید

تا بگیرند پی قتل تو انعام، حسین

باورت بود که در شام بلا دخترکت

بر روی خاک گذارد سر بی‌شام، حسین

آتشی بر جگر سوختۀ "میثم" زن

که بسوزد ز غمت در همه ایام، حسین

 

 

فاتح شامم و بازآمدم از شام، حسین(مصیبت)

کرده‌ام فتح تو را بر همه اعلام، حسین

ذوالفقار سخنم معجزۀ حیدر داشت

فتح شد با نفس حیدری‌ام شام، حسین

نالۀ کودک تو کاخ ستم را لرزاند

گرچه در گوشۀ ویرانه شد آرام، حسین

به طواف حرم محترمت گردیده

جامۀ ماتم ما حلّۀ احرام، حسین

در طواف سر خونین تو خواندیم نماز

مُهر ما بود فقط سنگ لب‌بام، حسین

باورت بود که در حال اسیری ببرند

دختر فاطمه را در ملاءعام، حسین

لعنةالله علی آل زیادٍ و زیاد

که ز خون تو گرفتند همه کام، حسین

هدیه بردند سر پاک تو را بهر یزید

تا بگیرند پی قتل تو انعام، حسین

باورت بود که در شام بلا دخترکت

بر روی خاک گذارد سر بی‌شام، حسین

آتشی بر جگر سوختۀ "میثم" زن

که بسوزد ز غمت در همه ایام، حسین

 

 

 

بحر طویل از حرم تا گودال

بند اول

کیست این پای کشیده ز همه هست و گرفته سر و جان

را به سر دست و به جانان شده پا بست و ز صهبای وصال

آمده سرمست و گذشته ز تن و جان و سر و افسر دخت

و پسر و همسر و هفتاد و دو یار و نفسش سوخته از سوز

عطش حنجره اش خشک و دلش آتش و چشمش شده

دریا و نگه دوخته بر نیزه و شمشیر سراپا شده از چار

طرف پیکر پاکش سپر تیر و پیامش همه تهلیل و کلامش

همه تکبیر به مرآت جمالش شده تفسیر کتاب الله اکبر

به گمانم که خداوند بود پیش رو و پشت سرش خیل

رسولان مکرم سپهش یوسف و یعقوب و مسیحا و کلیم

است و ذبیح است و خلیل الله و آدم به سرش سایة

پیغمبر اسلام و یمینش ملک آب و یسارش ملک خاک و

مطیعش ملک نار و مریدش ملک باد زنند از جگر سوخته

فریاد که ای بر تو سلام از طرف خلق و خدا باد بده اذن

که یک لحظه بگیریم و ببندیم بکوبیم و بسوزیم سر و

جان و تن این قوم دغا را.

بند دوم

پاسخ از آن دو لب خشک و از آن حنجرة سوخته آمد که

الا ای همة عالم هستی ملک و جن و بشر ای همه پیغامبران

بر سر تسلیم بمانید به ذات احد خالق دادار به پیغمبر مختار

به پیشانی خونین علی حیدر کرار به قرآن و به قدر و شرف

عترت اطهار به خون دل انصار به ایمان علی اکبر و لبخند

علی اصغر و چشم و سر و دست و جگر تشنة عباس علمدار

مبادا که کسی پرده شود بین من و یار که از صبح ازل بوده

چنین عهد من و حضرت دادار که سازم سر و جان را سپر تیغ

شرر بار و به هر عضو تنم زخم روی زخم رسد از لبة تیغ و سر

نیزة این قوم ستمکار و تنم چون ورق پارة قرآن ز سم اسب

شود پاره دگر بار و سرم بر سر نی راه سپارد سوی دلدار برد

خصم ستمگر سر و سامان مرا بر سر بازار در آن حال کنم بر

سر نی شکر خدا را.

بند سوم

پس از آن گفت و شنود آن شه ابرار ندا داد در آن عرصة

پیکار به آن لشکر خونخوار که از قوم ستمکار منم حجت

دادار منم آن که به هر عضو تنم بوسه زده احمد مختار اگر اهل

نمازید بدانید که ما روح نمازیم اگر اهل دعایید بدانید که ما

جان دعاییم اگر عبد خدایید بدانید که ما وجه خداییم خدا را به

چه تقصیر ستادید و کشیدید به قتلم زره کینه و تزویر همه نیزه

و شمشیر نمودید رخم را هدف سنگ و دلم را هدف تیر چه رو

داده که با ختم رسل یکسره پیوند گسستید و چنین عهد

شکستید همین آب که بر وحش و طیور و به همه خلق مباح

است به روی پسر فاطمه بستید در این ماه که ممنوع قتال

است چه رو داده که خون من مظلوم حلال است چرا خیل

جوانان مرا یکسره کشتید و به شش ماهة من رحم نکردید زدید از

ره بیداد به حلقوم علی اصغر من تیر جفا را.

بند چهارم

صد افسوس که در پاسخ ریحانة پیغمبر اسلام زبان را ز ره کینه

گشودند به دشنام که یکباره همان مظهر خشم ازلی وارث شمشیر

علی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و کرد سر و جان

سپر و ریخت به هم بحر و بر و کرد چنان حمله بر آن قوم که

در خاطره ها گشت عیان خندق و بدر و احد و خیبر و احزاب که

دیده است که یک فرد لب تشنه که هفتاد و دو داغش به جگر

مانده کند حمله به یک لشکر و لشکر بگریزند به صحرا و بیابان

و در و دره و کوه و کمر از تندر خشمش ملک الموت گرفته به

کف انگشت تحیر که حسین است و یا کرده خدا حمله بر این

قوم ستمکار زهی تیغ و زهی دست و زهی عزم و زهی غیرت

و ایثار که یک فوج سپه در کف یک فرد شده سخت گرفتار بیایید

و ببیند حسین است که می رزمد و می تازد و از خشم جهانگیر و

شرار دم شمشیر و ز فریاد خروشندة تکبیر به هم ریخته اوضاع

زمین را و سما را.

بند پنجم

اگر پیرو میثاق خداوند نمی بود به یک حملة آن حجت دادار

نمی ماند به جا یک تن از آن لشکر خونخوار به تسلیم خدا بازوی

او ماند ز پیکار که آن قوم ستمکار به او حمله نمودند به شمشیر

شرر بار یکی زد به جبین سنگ و یکی بر جگرش نیزه یکی بر

دهنش تیر و یکی فرق ورا کرد جدا از دم شمشیر فلک آتش

توفنده شد و سخت برافروخت ملک بال و پرش سوخت قدر ریخت

به سر خاک و گریبان قضا چون جگر خواجة لولاک شد از پنجة غم

چاک و رسولان همه فریاد کشیدند و به تن جامه دریدند و به دندان

جگر از خشم گزیدند و ندا از طرف خالق دادار شنیدند که ای

عالم ایجاد همه هست خدا نقش زمین شد سر پیغمبر و زهرا

و علی باد سلامت که شد از عرشة زین نقش زمین شمس امامت

به خدا وجه خدا در یم خون کرد اقامت همه صحراست پر از گرگ

و زنند از همه سو بر بدنش چنگ یکی نیزه فرو کرده به قلب و

دگری دامن خود کرده پر از سنگ سنان رفته فرو در گلو و راه

نفس بسته بر او تنگ الا خیل ملایک نگذارید که زهرا برود جانب

گودال و ببیند که حسینش زده چون بسمل بی بال پر و بال و به پرواز

در آورده ز لب های به خون شستة خود روح دعا را.

بند ششم

هوا تیره و تار است زمین قلة نار است فلک صاعقه بار است و

شده چشمة خورشید پر از دود و در آن وادی خون گم شده

یک مرکب بی صاحب و فریاد زند زینب و بالای بلندی نگهش

جانب میدان و در آن سوز و در آن حال به تعجیل رود شمر

ستمگر سوی گودال زده دامن خود بر کمر و در کف او خنجر و

رو در روی او بر سر و بر سینه زنان فاطمة اطهر و جبریل امین

و حسن و حیدر کرار بیایید و بسوزید و بنالید و ببینید که با

چکمه زند شمر ستمگر زره کینه بر آن سینه که انداخته گل از

اثر بوسة پیغمبر اسلام الا خیل ملک فوج رسل خویش به مقتل

برسانید که خنجر ز کف شمر ستمگر بستانید خدایا چه شده دم

به دم از جانب گودال رسد نالة ای وای حسین وای حسینا به

خدا خون زده فواره از آن حنجر صد پاره و قاتل به سر دست

گرفته است سری را که شبیه است به پیغمبر و خونش چکد از

حنجر رویش به روی مادر و چشمش به سوی خواهر و گردیده

عیان واقعة محشر و دیدند سر نیزه همه شمس و ضحا را.

 

 

مرگ من بود دمی کز تو جدایم کردند

در همان گوشۀ گودال فدایم کردند

دوستانم که نبودند بگریند به من

دشمنانم همگی گریه برایم کردند

من که خود راهنمای همه عالم بودم

سرخونین تو را راهنمایم کردند

هر کجا خواستم از پای درافتم دیدم

کودکان دست گشودند و دعایم کردند

خجلم از تو که گم گشته امانت هایت

بر سر خار دویدند و صدایم کردند

گریه ها داشتم از دوری روی تو ولی

خنده ها بود که بر اشک عزایم کردند

همرهانم که گرفتند غبار از محمل

همه در خاک فتادند و رهایم کردند

تا دم مرگ طرفدار تو بودم ای دوست

دشمنان یکسره تحسین به وفایم کردند

این اسارت همه جا عزّت من بود حسین (ع)

که پیام آور خون شهدایم کردند

(میثمم) کوس شهی بر همه عالم زده ام

سرفرازم که در این کوی گدایم کردند

 

 

فاتح شامم و بازآمدم از شام، حسین(مصیبت)

کرده‌ام فتح تو را بر همه اعلام، حسین

ذوالفقار سخنم معجزۀ حیدر داشت

فتح شد با نفس حیدری‌ام شام، حسین

نالۀ کودک تو کاخ ستم را لرزاند

گرچه در گوشۀ ویرانه شد آرام، حسین

به طواف حرم محترمت گردیده

جامۀ ماتم ما حلّۀ احرام، حسین

در طواف سر خونین تو خواندیم نماز

مُهر ما بود فقط سنگ لب‌بام، حسین

باورت بود که در حال اسیری ببرند

دختر فاطمه را در ملاءعام، حسین

لعنةالله علی آل زیادٍ و زیاد

/ 2 نظر / 11 بازدید
تبادل لینکwww.linc.ir

تبادل لینک هوشمند - با یک کلیک وبلاگتان را ثبت کرده و شاهد افزایش بازدیدکنندگان وبلاگتان باشید.

مهدی

السلام علیک یا ابا عبدالله