منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
نویسندگان
پاسخ به شبه
نویسنده ammarhastam در ۱۳٩۱/٥/٩ | نظرات ()

آیا ‌آیه 54 سوره مائده « یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ ...» در مورد ابوبکر است ؟

 

 اهل سنت ادعا می‌کنند که این آیه از قرآن کریم در باره ابوبکر و جنگ‌های وی با مرتدین نازل شده است ، جواب شما چیست ؟

 یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتىِ اللَّهُ بِقَوْمٍ یحُِبهُُّمْ وَ یحُِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلىَ الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلىَ الْکَافِرِینَ یجَُاهِدُونَ فىِ سَبِیلِ اللَّهِ وَ لَا یخََافُونَ لَوْمَةَ لَائمٍ  ذَالِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ  وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیم‏ . المائده / 54 .اى کسانى که ایمان آورده‏اید ، هر کس از شما از دین خود برگردد ، به زودى خدا گروهى [دیگر] را مى‏آورد که آنان را دوست مى‏دارد و آنان [نیز] او را دوست دارند . [اینان‏] با مؤمنان ، فروتن ، [و] بر کافران سرفرازند . در راه خدا جهاد مى‏کنند و از سرزنش هیچ ملامتگرى نمى‏ترسند . این فضل خداست . آن را به هر که بخواهد مى‏دهد ، و خدا گشایشگر داناست .

 پاسخ :

 1. خداوند در این آیه ، سه وصف را برای این قومی که آمدن آن را وعده داده ، بیان می‌کند که به طور قطع هیچ یک از آن ها در ابوبکر یافت نمی شود ؛ بلکه این سه وصف به صورت اکمل و اتم  فقط در امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام بوده و در هیچ یک از خلفای سه گانه دیگر نبوده است .

 الف : قوم یحبهم ویحبونه

 این ویژگی را رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در روز جنگ خیبر به امام علی علیه السلام داده است . در همان جنگی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم قبل از آن ابوبکر و عمر را برای فتح قلعۀ خیبر فرستاده بود ؛ اما آن دو ، میدان نبرد را ترک و فرار را بر قرار ترجیح داده بودند . فردای آن روز رسول گرامی اسلام اعلام فرمود :

  فردا پرچم را به دست کسی خواهم سپرد که خدا و رسول او را دوست دارند و او نیز خدا و رسول را دوست دارد ، کرّاری است که هرگز فرار نمی کند و تا سنگر دشمن را فتح نکند ، باز نخواهد گشت .

تمامی صحابه ای که آن جا جمع بودند و از جمله ابوبکر و عمر منتظر بودند که فردا این افتخار نصیب آن ها شود ؛ اما فقط یک فرد لیاقت این را داشت که این صفت ویژه (یحب الله ورسوله ویحبه الله ورسوله ) را داشته باشد و دیگران لایق چنین وصفی نبودند . و نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز فردای آن روز پرچم را به دست توانای حیدر کرار سپرد .

 محمد اسماعیل بخاری در صحیحش داستان را این گونه نقل می کند :

أَخْبَرَنِی سَهْلٌ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ یَعْنِی ابْنَ سَعْدٍ قَالَ قَالَ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یَوْمَ خَیْبَرَ لَأُعْطِیَنَّ الرَّایَةَ غَدًا رَجُلًا یُفْتَحُ عَلَى یَدَیْهِ یُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ  فَبَاتَ النَّاسُ لَیْلَتَهُمْ أَیُّهُمْ یُعْطَى فَغَدَوْا کُلُّهُمْ یَرْجُوهُ فَقَالَ أَیْنَ عَلِیٌّ فَقِیلَ یَشْتَکِی عَیْنَیْهِ فَبَصَقَ فِی عَیْنَیْهِ وَدَعَا لَهُ فَبَرَأَ کَأَنْ لَمْ یَکُنْ بِهِ وَجَعٌ فَأَعْطَاهُ فَقَالَ أُقَاتِلُهُمْ حَتَّى یَکُونُوا مِثْلَنَا فَقَالَ انْفُذْ عَلَى رِسْلِکَ حَتَّى تَنْزِلَ بِسَاحَتِهِمْ ثُمَّ ادْعُهُمْ إِلَى الْإِسْلَامِ وَأَخْبِرْهُمْ بِمَا یَجِبُ عَلَیْهِمْ فَوَاللَّهِ لَأَنْ یَهْدِیَ اللَّهُ بِکَ رَجُلًا خَیْرٌ لَکَ مِنْ أَنْ یَکُونَ لَکَ حُمْرُ النَّعَمِ .

 صحیح البخاری ، ج 4 ، ص 20 و صحیح مسلم ، ج 7 ، ص 121 ، 122 .

از سهل بن سعد روایت کرده است گفت که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در روز خیبر، فرمود: فردا پرچم اسلام را به مردى اعطا مى‏کنم که خیبر به دست او فتح مى‏شود و خدا و رسول را دوست مى‏دارد، و خدا و رسول هم او را دوست مى‏دارند. مسلمانان آن شب را استراحت کردند در حالى که در اندیشه بودند که فردا پرچمدار اسلام چه کسى خواهد بود؟ اینک فردا رسیده است، همه چشمها به دست پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله دوخته شده که پرچم را بدست چه شخصى به اهتزاز در مى‏آورد. در این حال پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله فرمود: على کجاست؟

  یکى از حاضران پاسخ داد: على علیه السّلام به درد چشم گرفتار است. رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله حضرت على علیه السّلام را پیش خود طلبید و آب دهان مبارک را در میان دیدگان على علیه السّلام ریخت. و دعا کرد و بلافاصله درد چشم برطرف شد، آنچنان که از آغاز دردى نداشته است! پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله پرچم پر افتخار اسلام را به حضرت على علیه السّلام داد و فرمود: با این مردم نبرد مى‏کنم تا مانند خودمان از نعمت اسلام برخوردار شوند. سپس خطاب به على علیه السّلام، فرمود: اینک با کمال قدرت و توانائى و با آرامش خاطر به مسیر خود ادامه بده همین که به خیبر رسیدى، نخست آنان را به آئین اسلام دعوت کن و آنچه بر آنها واجب مى‏گردد به اطلاعشان برسان. به خدا سوگند ! اگر خدا بوسیله تو مردى را به اسلام هدایت کند، بهتر است از اینکه شترهاى سرخ مو براى تو ارزانى دارد.

 و البته فقط همین یک بار نیست که رسول خدا این جملۀ زیبا را در حق امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید ؛ بلکه بار ها و بارها و در موارد متعدد آن را تکرار کرده است ؛ از جمله در زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، امام علی علیه السلام را به جنگ با کفار یمن فرستاده بود و آن حضرت بعد از فتح یمن ، قبل از تقسیم غنائم کنیزی را برای خودش انتخاب کرد و این بر دیگران و از جمله خالد بن ولید بسیار گران آمد .

 آن حسودان و بدخواهان فکر کردند که اگر بدگویی امام را به رسول خدا بکنند ، شاید از چشم حضرت بیفتد ؛ اما نبی مکرم با دیدن نامۀ خالد بن ولید از عصبانیت رنگش سرخ شد و فرمود :

مَا تَرَى فِى رَجُلٍ یُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ ؟

 چه می گویید در بارۀ کسی که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند ؟

  سنن الترمذی ، ج 3 ، ص 123 &ndash 124 و  ج 5 ، ص 302 &ndash 303 و ... .

 این جواب محکم باعث شد که آن‌ها نسبت امیر المؤمنین ساکت شده و دیگر جرأت چنین کاری را نداشته باشند .

و این جمله «  فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ » که در آیۀ قرآن آمده است ، دقیقاً همان جمله ای است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حق حیدر کرار فرموده بودند ؛ در حالی که تمامی صحابه و از جمله ابوبکر و عمر نیز در مجلس حاضر بودند و آرزو داشتند که این جمله در حق آن‌ها گفته می شد .

 و جالب این است که بسیاری از علمای اهل سنت از زبان عمر بن الخطاب نوشته‌اند که او گفته بود :

 هیچ گاه امارت را به اندازه آن روز دوست نداشته ام ؛ اما رسول خدا آن روز امارت را به امام علی علیه السلام داد

 مسلم نیشابوری در صحیحش می نویسد :

 عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ یَوْمَ خَیْبَرَ لَأُعْطِیَنَّ هَذِهِ الرَّایَةَ رَجُلًا یُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ یَفْتَحُ اللَّهُ عَلَى یَدَیْهِ قَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ مَا أَحْبَبْتُ الْإِمَارَةَ إِلَّا یَوْمَئِذٍ قَالَ فَتَسَاوَرْتُ لَهَا رَجَاءَ أَنْ أُدْعَى لَهَا قَالَ فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ فَأَعْطَاهُ إِیَّاهَا .

 صحیح مسلم ، ج 7 ، ص 121 و مسند احمد ، ج 2 ، ص 384 .

 رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در روز خیبر فرمود : البتّه پرچم اسلام را در اختیار مردى قرار مى‏دهم که خدا و رسول را دوست مى‏دارد و خداوند خیبر را به دست او فتح مى‏کند . عمر بن خطّاب گفت : آن روز بود که خواهان امارت بودم و در این رابطه با همدستانم ، آهسته سخن گفتم و آرزو مى‏کردم (که اى کاش) رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مرا پرچمدار اسلام معرفى کند .  (ولى بر خلاف انتظار) رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله، على علیه السّلام را به حضور طلبید و پرچم اسلام را به دست او داد

 

 با این وصف ، آیا درست است که این افتخار را از کسی که پیامبر به او داده بگیریم و به کسی بدهیم که رسول خدا از دادن به او امتناع کرده است ؟

 ب : أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ

 موارد متعددی را از تاریخ زندگی خلیفه اول می توان یافت که او در هیچ یک از دوران زندگیش ؛ چه در زمان حضور رسول خدا و چه در دروان خلافت دارای این ویژگی نبوده و بلکه بر عکس « با کافرین خاضع و مهربان و در برابر مؤمنان سرسخت و خشن » بوده است . ما به جهت اختصار فقط به چند نمونه اشاره خواهیم کرد :

 1. کشتن مالک بن نویره :

 یک از جنایاتی که در زمان ابوبکر اتفاق افتاد و در حال حاضر اهل سنت به آن مباهات می کنند ، کشتن مالک بن نویره به دست خالد بن ولید و به دستور مستقیم ابوبکر بود .

مالک بن نویره ، فردی شجاع ، شاعر و رئیس بخشی از قبیله بنی تمیم ؛ صحابی پیامبر و عامل و کارگزار آن حضرت بود که در اظهار عواطف نسبت به یتیمان و زنان بی سر پرست مشهور بود و زکات جمع آوری شده را به توجه به اختیاری که از جانب پیامبر داشت ، میان فقراء تقسیم می کرد  .

 خالد بن ولید به دستور ابوبکر به سوی قبیله مالک رفت و وقتی به سر زمین بطاح رسید ، به ضرار بن ازْوَر و چند تن از سپاهیانش دستور داد تا به قبیله مالک رفته و آن‌ها را بیاورند . ابو قتاده به محض رسیدن به قبیله مالک شبیخون زد . بعد ها وقتی از او در این باره سؤال کردند ، گفت : ما گفتیم که اگر راست می گویید که مسلمانید ، اسلحه‌تان را بر زمین بگذارید ، آن ها این پشنهاد را پذیرفتند و اسلحه خود را بر زمین گذاشته و به نماز پرداختند

 طبری ، تاریخ نویس معروف اهل سنت در این باره می نویسد :

وکان ممن شهد لمالک بالاسلام أبو قتادة الحارث بن ربعی أخو بنى سلمة وقد کان عاهد الله أن لا یشهد مع خالد بن الولید حربا أبدا بعدها وکان یحدث أنهم لما غشوا القوم راعوهم تحت اللیل فأخذ القوم السلاح قال فقلنا إنا المسلمون فقالوا ونحن المسلمون قلنا فما بال السلاح معکم قالوا لنا فما بال السلاح معکم قلنا فان کنتم کما تقولون فضعوا السلاح قال فوضعوها ثم صلینا وصلوا  .

 تاریخ الطبری ، الطبری ، ج 2 ، ص 503 .

 از کسانی که به اسلام مالک بن نویره شهادت داده بود ، ابو قتاده بن ربعی ، برادر بنی سلمه بود . او با خداوند عهد کرده بود که بعد از این ماجرا  در هیچ جنگی با خالد بن ولید شرکت نکند ؛ و چنین می گفت که وقتی به نزدیکی ایشان رسیده بودند ، همان شب به سمت ایشان رفتیم ؛ ایشان سلاح به دست گرفته و گفتند ما مسلمانیم ؛ ما نیز گفتیم : ما هم مسلمان هستیم ؛ گفتیم : پس برای چه سلاح به دست گرفته اید ؟ پاسخ دادند ، به خاطر ما ( از ترس شما ) و گفتند : شما چرا سلاح به دست گرفته اید ؟ گفتیم : اگر آنچنان است که می گویید پس سلاح را بر زمین بگذارید ؛ ایشان سلاح را بر زمین گذاشته هم ما و هم ایشان نماز خواندیم .

 و ابن حجر عسقلانی می نویسد :

 فکان أبو قتادة ممن شهد انهم أذنوا وأقاموا الصلاة وصلوا فحبس بهم خالد فی لیلة باردة ثم أمر منادیا فنادى أدفئوا أسارکم وهی فی لغة کنایة عن القتل فقتلوهم وتزوج خالد بعد ذلک امرأة مالک .

 الإصابة ، ابن حجر ، ج 5 ، ص 560

 ابوقتاده از کسانی است که شهادت داده است که ایشان اذان گفته و نماز خواندند ؛ اما خالد ایشان را در شبی سرد به اسارت گرفته و دستور داد که شخصی ندا بدهد ( ادفئوا ) گرم کنید زندانیانتان را ؛ اما این کلمه در اصطلاح بعضی به معنی کشتن است ؛ پس ایشان را کشتند و بعد از آن خالد با همسر مالک ازدواج کرد !!!

 متقی هندی می نویسد :

عن أبی عون وغیره أن خالد بن الولید ادعى أن مالک بن نویرة ارتد بکلام بلغه عنه ، فأنکر مالک ذلک ، وقال :  أنا على الاسلام ما غیرت ولا بدلت وشهد له بذلک أبو قتادة وعبد الله بن عمر فقدمه خالد وأمر ضرار بن الأزور الأسدی فضرب عنقه ، وقبض خالد امرأته ، فقال لأبی بکر : إنه قد زنى فارجمه ، فقال أبو بکر : ما کنت لأرجمه تأول فأخطأ ، قال : فإنه قد قتل مسلما فاقتله قال : ما کنت لأقتله تأول فأخطأ ، قال : فاعزله ، قال : ما کنت لاشیم سیفا سله الله علیهم أبدا . ( ابن سعد ) .

 کنز العمال ، المتقی الهندی ، ج 5 ، ص 619 .

 از ابی عون و غیر او نقل شده است که خالد بن ولید ادعا کرد که مالک به او سخنی گفته و مردتد شده است ؛ ولی وی گفته بود : من بر اسلام هستم و نه آن را تغییر داده و نه عوض کرده ام ؛ و ابو قتاده و عبد الله بن عمر نیز بر این مطلب شهادت دادند ؛ اما خالد او را جلو انداخته و به ضرار بن ازور اسدی گفت گردن او را بزن ؛ و خالد همسر او را نیز گرفت ؛ پس (عمر) به ابو بکر گفت : او زنا کرده است ؛ او را سنگسار بنما ؛ ابو بکر پاسخ داد : من او را سنگسار نمی کنم ؛ او اجتهاد کرده و اشتباه نموده است ؛ گفت : او را قصاص بنما ؛ زیرا او مسلمانی را کشته است ؛ پاسخ داد : او را نمی کشم ؛ زیرا او اجتهاد نموده و خطا کرده است !!!

 گفت : پس او را بر کنار بنما ؛ پاسخ داد : من شمشیری را که خداوند بر ایشان کشیده است در غلاف نمی گذارم .

 و از طرف دیگر بخاری در صحیحش نقل می کند :

 فَقَامَ رَجُلٌ غَائِرُ الْعَیْنَیْنِ مُشْرِفُ الْوَجْنَتَیْنِ نَاشِزُ الْجَبْهَةِ کَثُّ اللِّحْیَةِ مَحْلُوقُ الرَّأْسِ مُشَمَّرُ الْإِزَارِ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ اتَّقِ اللَّهَ قَالَ وَیْلَکَ أَوَلَسْتُ أَحَقَّ أَهْلِ الْأَرْضِ أَنْ یَتَّقِیَ اللَّهَ قَالَ ثُمَّ وَلَّى الرَّجُلُ قَالَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِیدِ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَلَا أَضْرِبُ عُنُقَهُ قَالَ لَا لَعَلَّهُ أَنْ یَکُونَ یُصَلِّی فَقَالَ خَالِدٌ وَکَمْ مِنْ مُصَلٍّ یَقُولُ بِلِسَانِهِ مَا لَیْسَ فِی قَلْبِهِ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ إِنِّی لَمْ أُومَرْ أَنْ أَنْقُبَ عَنْ قُلُوبِ النَّاسِ وَلَا أَشُقَّ بُطُونَهُمْ

صحیح البخاری ، البخاری ، ج 5 ، ص 110

  مردی با چشمان گرد کرده ، گونه های بلند ، چهره درهم کشیده بود پر ریش و با سر تراشیده و در حالیکه لباس خود را بر دور خویش پیچیده بود ایستاده و گفت : ای محمد از خدا بترس!!! رسول خدا فرمودند : وای برتو آیا من سزاوار ترین مردم برای خداترسی نیستم ؟ پس مرد بازگشت ؛ خالد بن ولید گفت : ای رسول خدا اجازه بده گردن او را بزنم ؛ حضرت فرمودند : خیر ، زیرا شاید او نماز می خواند ؛ خالد پاسخ داد : چه بسیار نماز خوانی که با زبان خویش چیزی را می گوید که در قلبش نیست ؛ رسول خدا فرمودند : من مامور نیستم که دل های مردمان را بشکافم و شکم های ایشان را بدرم .

 با این حال خالد در ماجرای مالک ، دستور رسول خدا را دراین زمینه مراعات ننمود .

 در این که مالک بن نویره مرتد نشده بود ، شکی نیست ؛ چرا که خود فریاد می زند که من مسلمانم و حکمی از احکام خدا را تغییر نداده‌ام . ابوقتاده و عبد الله بن عمر نیز بر مسلمان بودن او شهادت داده بودند ؛ اما حقیقت ماجرا  این است که مالک بن نویره ، به خاطر ارتداد و یا ندادن زکات کشته نشد ؛ بلکه چشم ناپاک خالد بن ولید به همسر بسیار زییای مالک افتاد و زیبایی همسر مالک باعث شد که خالد تصمیم به قتل مالک و تمامی مردان قبیله اش بگیرد .

 ابن حجر عسقلانی در این باره می‌نویسد :

 أن خالدا رأى امرأة مالک وکانت فائقة فی الجمال ، فقال مالک بعد ذلک لامرأته : قتلتینی یعنی سأقتل من أجلک .

 الإصابة ، ابن حجر ، ج 5 ، ص 561 .خالد همسر مالک را دید در حالیکه او در نهایت جمال بود ؛ پس مالک بعد از آن به همسر خویش گفت : تومن را کشتی ، یعنی من به خاطر تو کشته خواهم شد .

 

 و نیز ابو الفداء و ابن خلکان در تاریخشان می نویسند :

 کان عبد الله بن عمر وأبو قتادة الانصاری حاضرین فکلما خالدا فی أمره فکره کلامهما . فقال مالک : یا خالد : ابعثنا إلى أبی بکر فیکون هو الذی یحکم فینا فإنک بعثت إلیه غیرنا ممن جرمه أکبر من جرمنا . فقال خالد : لا أقالنی الله إن أقلتک . وتقدم إلى ضرار بن الازور بضرب عنقه .

 فالتفت مالک إلى زوجته وقال لخالد : هذه التی قتلتنی . وکانت فی غایة الجمال . فقال خالد : بل الله قتلک برجوعک عن الاسلام . فقال مالک : أنا على الاسلام . فقال خالد : یا ضرار اضرب عنقه ، فضرب عنقه.

 تاریخ أبی الفداء ص 158، وفیات الاعیان 5 / 66 بترجمة وثیمة وقد ذکر ذلک ابن شحنة فی تاریخه ص 114 من هامش الکامل ج 11 وفی فوات الوفیات 2 / 627 ، عن ردة ابن وثیمة وردة الواقدی .

 عبد الله بن عمر و ابو قتاده انصاری  در آنجا حاضر بودند ؛ و با خالد در مورد مالک سخن گفتند ؛ اما خالد کلام ایشان را نپسندید ؛ پس مالک گفت : ای خالد ما را به نزد ابو بکر بفرست تا اودر مورد ما حکم بنماید ؛ زیرا تو کسانی را که جرم ایشان از ما بیشتر بوده است را نیز به نزد او فرستاده ای ؛ خالد گفت : خدا من را نبخشد اگر تو را ببخشم ؛ و او را به نزد ضرار بن الازور فرستاد تا گردنش را بزند .

 همچنین یعقوبی در تاریخش می نویسد :

 فأتاه مالک بن نویرة یناظره واتبعته امرأته فلما رآها أعجبته فقال : والله ما نلت ما فی مثابتک حتى أقتلک .

 تاریخ الیعقوبی ، ج2 ، ص110.

مالک بن نویره به نزد وی آمد تا با او گفتگو نماید ؛ همسرش نیز به دنبال وی بود ؛ وقتی که خالد همسر او را دید در شگفت فرو رفته و گفت : قسم به خدا به آنچه در دست توست نمی رسم مگر آنکه تو را بکشم!!!

  و خالد بن ولید با کمال بی شرمی در همان شب با همسر مالک بن نویره همبستر شد . یعقوبی در تاریخش می نویسد :

 وتزوج خالد بامرأة مالک ، أم تمیم بنت المنهال ، فی تلک اللیلة.

 تاریخ الیعقوبی ، ج2 ، ص 110 .

 و خالد با همسر مالک ام تمیم دختر منهال- در همان شب ازدواج کرد .

 اما ابو بکر به جایی این که خالد بن ولید را محاکمه کند ، از او پشتیبانی و تمامی کارهای او را تأیید کرده و می گوید :

 او مجتهد بوده و در اجتهادش اشتباه کرده است !

 طبری ، داستان را این گونه نقل می کنند :

 وقال عمر لأبی بکر إن فی سیف خالد رهقا فإن لم یکن هذا حقا حق علیه أن تقیده وأکثر علیه فی ذلک وکان أبو بکر لا یقید من عماله ولا وزعته فقال هیه یا عمر تأول فأخطأ فارفع لسانک عن خالد .

 تاریخ الطبری ، ج 2 ، ص 503 و الکامل فی التاریخ ، ابن الأثیر ، ج 2 ، ص 358 &ndash 359 و وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان ، ابن خلکان ، ج 6 ، ص 15 و تاریخ الإسلام ، الذهبی ، ج 3 ، ص 36 &ndash 37 و إمتاع الأسماع ، المقریزی ، ج 14 ، ص 239 و کنز العمال ، المتقی الهندی ، ج 5 ، ص 619 و ... .

 عمر به ابوبکر گفت به درستی که در شمشیر خالد خونریزی وجود دارد ؛ پس اگر این مطلب (خونریز خالد ) سزاوار نیست ، اما سزاوار اوست که او را به خاطر کشتن مالک به زنجیر بکشی ( محدود گردانی ) و بر این مطلب بسیار تاکید کرد ؛ اما ابو بکر کارمندان و زیر دستان خود را محدود نمی نمود ؛ پس گفت : نه چنین نیست ای عمر ؛ او اجتهاد نموده و اشتباه کرده است ؛ پس زبانت را از خالد بردار .

 

 نکته جالب در این قضیه ، اختلاف نظر شدیدی است که میان خلیفه اول و خلیفه دوم وجود داشته است . عمر بن الخطاب ، خالد را عدو الله ، مستحق رجم ، زنا کار و قاتل نفس محترمه می‌داند ؛ اما ابوبکر  او را شمشیر  خدا و مجتهد خطاب می کند !

 فلما بلغ قتلهم عمر بن الخطاب تکلم فیه عند أبی بکر فأکثر وقال عدو الله عدا على امرئ مسلم فقتله ثم نزا على امرأته .

تاریخ الطبری ، ج 2 ، ص 504

  وقتی خبر کشته شدن ایشان به عمر بن خطاب رسید ، در این زمینه با ابوبکر سخن گفته و بسیار تاکید کرد ؛ و گفت : دشمن خدا بر مردی مسلمان تجاوز کرده و او را کشته است ، سپس با همسر او نزدیکی کرده است !!!

 همچنین نوشته اند :

 وأقبل خالد بن الولید قافلا حتى دخل المسجد وعلیه قباء له علیه صدأ الحدید معتجرا بعمامة له قد غرز فی عمامته أسهما فلما أن دخل المسجد قام إلیه عمر فانتزع الأسهم من رأسه فحطمها ثم قال أرئاء قتلت امرءا مسلما ثم نزوت على امرأته والله لأرجمنک بأحجارک .

 تاریخ الطبری ، ج 2 ، ص 503 و الکامل فی التاریخ ، ج 2 ، ص 359 و إمتاع الأسماع ، المقریزی ، ج 14 ، ص 239  و ... .

 خالد بن ولید بدون توجه به مسجد آمد و روی دوش او قبایی بود که جای شمشیر در آن بود و عمامه ای پوشیده بود که در آن تیرهایی قرار داده بود پس زمانی که داخل مسجد شد عمر بلند شد و تیرها را از عمامه او در آورد و شکست سپس به او گفت آیا ریا می کنی مرد مسلمانی را کشتی و با همسرش همبستر شدی به خدا قسم تو را با سنگی که خود درست کردی سنگسار خواهم کرد

 اما ابوبکر با مهربانی و عطوفت با خالد برخورد می کند و متأسفانه کار خالد توجیه و حتی آن را به خداوند نسبت می دهد و می گوید :

 من هرگز شمشیری که خداوند آن را از نیام کشیده ، در نیام نخواهم کرد .!

فقال : [ هیه ] یا عمر ! تأول فأخطأ فارفع لسانک عن خالد فإنی لا أشیم سیفا سله الله على الکافرین .

 الکامل فی التاریخ ، ابن الأثیر ، ج 2 ، ص 358  جناب آقای ابوبکر ! آیا خداوند به شما دستور داده بود که یک مسلمان را فقط به این خاطر که زکات را در میان فقرای قومش تقسیم کرده ، با این وضع فجیع بکشید ، از سر او به عنوان هیزم استفاده کنید و با زن او قبل از تمام شدن عده همبستر شوید ؟

و آیا نمی شد همین جمله (تأول فأخطأ )  را در باره مالک بن نویره گفت ؟ اگر قرار باشد که خالد مجتهد باشد ، مالک هم مجتهد بوده است . آیا مالک بن نویره اجازه اجتهاد نداشت و خالد بن ولید داشت ؟ چه فرقی است میان ندادن زکات به ابوبکر و قتل و زنای محصنه ؟ آیا جرم ندادن زکات بالاتر از قتل نفس محترمه و زنای محصنه است ؟!

 مالک هم نمی گفت که من زکات نمی دهم و دادن زکات واجب نیست ؛ بلکه خلافت ابوبکر را قبول نداشت و نمی خواست که زکات را به او بپردازد و همان رویه‌ای را که در زمان رسول خدا داشت ، ادامه دهد .

 ابن حجر عسقلانی در این باره می نویسد :

 وکان النبی صلى الله علیه وسلم استعمله على صدقات قومه فلما بلغته وفاة النبی صلى الله علیه وسلم أمسک الصدقة وفرقها فی قومه وقال فی ذلک .

 الإصابة ، ابن حجر ، ج 5 ، ص 560 .

 پیامبر او را مسئول زکات گرفتن از قومش کرده بود ؛ وقتی که خبر رحلت رسول خدا به او رسید ، زکات را نگه داشته و آن را در بین قومش تقسیم نموده و از این کار کناره گیری کرد .

 حتی اگر او از دادن زکات امتناع کرده بود ، با چه مجوزی کشته شد ؟ آیا هر کس که زکات نداد ، باید خود و تمام افراد قبیله اش کشته ، زنانش اسیر و فروج آن‌ها بر لشکریان مسلمان مباح شود ؟

 آیا چنین کاری با اخلاق اسلامی در تضاد نیست ؟ آیا در زمان رسول خدا چنین کشتاری سابقه داشته است ؟

  نهایتش این است که او نیز همانند خالد و دیگر صحابه ، اجتهاد کرده و در اجتهادش خطا کرده بود ، آیا سزاوار بود که او را  با آن وضع فجیع بکشند و بعد هم از سر او به عنوان هیزم استفاده کنند ؟

 طبری می  نویسد :

 کان مالک بن نویرة من أکثر الناس شعرا وان أهل العسکر أثفوا برؤوسهم القدور فما منهم رأس إلا وصلت النار إلى بشرته ما خلا مالکا فان القدر نضجت وما نضج رأسه من کثرة شعره

 تاریخ الطبری ، الطبری ، ج 2 ، ص 503 .

مالک بن نویره از کسانی بود که موی ( در سرشان ) بسیار بود ؛ سربازان سرهای ایشان را به جای پایه دیگ قرار دادند ؛ پس آتش به پوست تمامی سر ها رسید غیر از سر مالک ؛ زیرا غذای داخل دیگ قبل از قبل از سوختن پوست سر او به خاطر زیاد بودن موهای سرش آماده شد .

 و ابو نعیم اصفهانی نیز می نویسد :

 عن ابن شهاب : أن مالک بن نویرة کان من أکثر الناس شعرا ، وأن خالد لما قتله أمر برأسه فجعل أثفیة یقدر فنضج فیها قبل أن تبلغ النار إلى شواته .

 الأغانی ، ج 15 ، ص 239 .

 از ابن شهاب نقل شده است که مالک بن نویره از کسانی بود که موی ( در سرشان ) بسیار بود ؛ و خالد وقتی او را کشت ، دستور داد که سر او را به جای پایه دیگ نهادند ؛ پس غذای داخل دیگ قبل از رسیدن آتش به پوست سر او آماده شد .

 آیا کسی که یک مسلمان و صحابی بزرگ رسول خدا را به خاطر اشتباه در اجتهادش ( بنا بر اعتقاد اهل سنت در مجتهد بودن کل صحابه ) با این وضع بسیار فجیع می کشد ، زنان مسلمان را اسیر و فروج آن‌ها را بر لشکریانش مباح می‌کند ، می تواند « أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ » باشد ؟ معاذ الله

 آیا امکان دارد که خداوند عز و جل مسلمین را به آمدن چنین قومی بشارت داده باشد ؟

 2. فجائة سلمی :

 یکی از کارهای که خلیفه اول انجام داد و در آخرین لحظات زندگی اش از انجام آن سخت پشیمان شده بود ، کشتن ایاس بن عبد الله ، معروف به فجائه بود که به طرز بسیار فجیعی او را زنده زنده در آتش سوزاندند .

درست است که نوشته اند فجائه به جای جنگ با مرتدین به راهزنی مشغول شده بود که این خود جای بحث و بررسی دارد ؛ اما کافر و مرتد نشده بود و این که خلیفه از کشتن او احساس پشیمان می کند ، نشان دهنده این است که وی در این حادثه عمل خلافی را انجام داده است که وجدانش را اذیت می کرده است . خلیفه وظیفه داشت به جرم های او رسیدگی و بر طبق دستور شرع حد را بر او جاری کند . اگر دزدی کرده بود ، دستش را قطع و اگر کسی را کشته بود ، قصاصش می کرد . نه این که بدون محاکمه و پرس و جو از خودش ، او را زنده زنده در آتش بسوزاند .

 حال سؤال ما از علمای اهل سنت این است که آیا امکان دارد که خداوند به آمدن چنین فردی که به صورت کاملاً وحشیانه یک مسلمان می کشد، در قرآنش بشارت داده باشد ؟

آیا چنین کسی می تواند مصداق « أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ » باشد ؟

 3. قصد ترور امام علی علیه السلام :

 سمعانی از علمای بزرگ اهل سنت می نویسد :

 وروى عنه (یعقوب الرواجنی شیخ البخاری) حدیث أبی بکر رضی اللّه عنه : أنّه قال : «لا یفعل خالد ما أمر به». سألت الشریف عمر ابن إبراهیم الحسینی بالکوفة عن معنى هذا الأثر فقال : کان أمر خالد بن الولید أن یقتل علیّاً ، ثم ندم بعد ذلک ، فنهى عن ذلک.

 الأنساب ، ج3 ، ص95 ، ط  دار الجنان ، بیروت و ج6 ، ج 170، نشر محمد أمین دمج ، بیروت ، 1400 هـ .

 از او ( یعقوب رواجنی استاد بخاری) کلام ابو بکر روایت شده است که گفت : «خالد آنچه را به او دستور داده شده است انجام ندهد » از عمر بن ابراهیم حسینی در کوفه پرسیدم که معنی این روایت چیست ؟ او گفت : به خالد دستور داده بود که علی را بکشد ؛ اما از این کار پشیمان شده و از آن نهی کرد .

 و جالب این است که سمعانی بعد از نقل حدیث سکوت می کند . و این نشان می دهد که صحت روایت در نزد او تمام بوده است و گر نه باید روایت را نقد و رد می کرد .

آیا کسی که قصد ترور امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام را ؛ آن هم در خانه خدا و در حال نماز داشت ، می تواند «  أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ » باشد ؟ معاذ الله .

و آیا ممکن است که خداوند بشارت آمدن چنین فردی را پیامبر و مؤمنان داده باشد ؟

 4. پشیمانی در آخرین روزهای زندگی :

 ما از برادران اهل سنت می‌پرسیم که اگر واقعاً این آیه در حق ابوبکر نازل شده بود و خود او نیز از این قضیه با خبر بوده است ، چرا در آخرین روزهای زندگی از کرده های خود پشیمان شد ؟

 به عبارت دیگر اگر او کسی بود که خدا و رسول را دوست داشت و خدا و رسول نیز او را دوست داشتند ، چرا در آخرین روزهای زندگی احساس ندامت می کرد ؟

 وی در آخرین روزهای عمرش چنین آرزو می کند :

 إنی لا آسى على شیء من الدنیا إلا على ثلاث فعلتهن وددت أنی ترکتهن ، وثلاث ترکتهن وددت أنی فعلتهن وثلاث وددت أنی سألت عنهن رسول الله صلى الله علیه وسلم.

 فأما الثلاث اللاتی وددت أنی ترکتهن، فوددت أنی لم أکشف بیت فاطمة عن شیء وإن کانوا قد غلقوه على الحرب، ووددت أنی لم أکن حرقت الفجاءة السلمی وأنی کنت قتلته سریحاً أو خلّیته نجیحاً ... .

 تاریخ الطبری، ج2، ص 619، تاریخ الإسلام للذهبی، ج 3، ص 117، مجمع الزوائد، ج 5، ص 202، المعجم الکبیر، ج 1، ص  62، کنز العمال، ج  6، ص 631، ح 14113، تاریخ دمشق، ج 30، ص 419، لسان المیزان، ج  4، ص 189 و... .

 من از دنیا هیچ اندوهى به دل ندارم ، جز این که اى کاش سه کارى را که کرده‏ام نمی‌کردم و سه کارى را که نکرده‏ام انجام می‌دادم و سه چیز که اى کاش از رسول خدا پرسیده بودم .

  اما آن سه کار که اى کاش نکرده بودم : اى کاش در خانه فاطمه را نمی‌گشودم هر چند با بسته بودنش کار به جنگ می‌کشید و اى کاش فجأة را به آتش نمی‌سوزاندم و او را به آسانى و نرمى کشته بودم یا پیروز و کامیاب رهایش کرده بودم ... .

 این آروزیی که ابوبکر در آخرین لحظات عمرش می‌کند ، دقیقاً همان چیزی است که خداوند در آیۀ مبارکۀ 99 سورۀ مؤمنون نقل می‌کند . خداوند در این آیه می‌فرماید

 حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ . لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحًا فِیمَا تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ . المؤمنون / 99 _ 100 .

 زمـانـى کـه مرگ یـکـى از آنـان را فرارسد ، گوید : پروردگارا !مرا بازگردان ، تا آنچه را فروگذار کرده‌ام کار نیک انجام دهم ؛ ولى چنین نیست ، این سخنى است که او برزبان مى راند ، ( و اگـر بـازگـردد کـارش هـمـچون گذشته است ) و پشت سر آنان جهان میانه اى است (برزخ ) تا هنگامه قیامت .

بلی ، خداوند آن قدر فرصت به ابو بکر ها داد که بتوانند در این دنیا بتوانند اعمال نیک انجام دهند ؛ اما آن‌ها از انجام اعمال نیک صرف نظر و به اعمال زشت روی آوردند و وقتی دیدند که وعدۀ خداوند در حال تحقق است ، از خداوند درخواست می‌کنند که ایکاش بار دیگر به ما اجازه می دادی تا این کار ها را انجام نمی دادیم و به کارهای نیک روی می‌‌آوردیم ؛ اما خداوند در جواب می گوید : « کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا » .

 5. شیطانی که دائم فریبش می داد :

 یکی از اعترافات به حقی که ابوبکر بن أبی قحافه کرده ، این است که وی در جلوی جمعیت و در بالای منبر می گفت :

 شیطانی همراه من است که همواره مرا وسوسه می کند .

  این مطلب آن قدر معروف است که هیچ شک و شبهه ای در صحت آن نیست . بسیاری از کتاب های اهل سنت آن را نقل کرده اند ؛ از جمله عبد الرزاق صنعانی از قول ابوبکر می نویسد:

أما والله ما أنا بخیرکم ، ولقد کنت لمقامی هذا کارها ، ولوددت لو أن فیکم من یکفینی ، فتظنون أنی أعمل فیکم سنة رسول الله صلى الله علیه وسلم إذا لا أقوم لها ، إن رسول الله صلى الله علیه وسلم کان یعصم بالوحی ، وکان معه ملک ، وإن لی شیطانا یعترینی  ، فإذا غضبت فاجتنبونی ، لا أوثر فی أشعارکم ولا أبشارکم ، ألا فراعونی ! فإن استقمت فأعینونی ، . إن زغت فقومونی .

المصنف ، عبد الرزاق الصنعانی ، ج 11 ، ص 336 و الطبقات الکبرى ، محمد بن سعد ، ج 3 ، ص 212 و تاریخ الطبری ، الطبری ، ج 2 ، ص 460 و البدایة والنهایة ، ابن کثیر ، ج 6 ، ص 334 و تفسیر أبی السعود ، أبی السعود ، ج 3 ، ص 308 و تفسیر النسفی ، النسفی ، ج 2 ، ص 52 و تمهید الأوائل وتلخیص الدلائل ، الباقلانی ، ص 492 و الکشاف عن حقائق التنزیل وعیون الأقاویل ، الزمخشری ، ج 2 ، شرح ص 139 و کنز العمال ، المتقی الهندی ، ج 5 ، ص 590 و شرح نهج البلاغة ، ابن أبی الحدید ، ج 17 ، ص 156 و ... .

  قسم به خدا که من بهترین شما نیستم ، والى شما شدم و از شماها بهتر نیستم اگر درست رفتم پیرو من باشید و اگر کج رفتم مرا راست کنید زیرا من شیطانى دارم که بمن در آویزد نزد خشم کردنم و چون دیدید بخشم آمدم از من کناره کنید مبادا دست اندازم به موهای شما و پوست شما ؛ آگاه باشید که باید مراقب من باشید ؛ و اگر راه درست را می رفتم من را یاری کنید ؛ و اگر به راه کج رفتم من را راست کنید .

 

آیا کسی که دائم شیطانی دارد که او را فریب می دهد ، می تواند محبوب خدا و رسول باشد ؟

 آیا شایسته است که بگوییم خداوند به آمدن چنین فردی بشارت داده باشد ؟

 ج : أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ

 تاریخ شهادت می دهد که ابوبکر هیچ گاه در برابر کفار « أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ = سرسخت ، خشن و پرقدرت » نبوده است ؛ چرا که در هیچ جایی از تاریخ ثبت نشده است که ابوبکر حتی مگسی را از روی شانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دور کرده باشد ؛ چه رسد به نبرد با مشرکان قریش و یهودیان معاند . و حتی در کمتر جنگی

بوده است که ابوبکر به همراه دو یار دیگرش عثمان و عمر فرار نکرده باشند . جنگ خیبر ، احد و حنین بهترین شاهد برای این مطلب است .

 ابن أبی الحدید در شرح نهج البلاغه ، ج13 ، ص293 می‌نویسد :

 قال شیخنا أبو جعفر رحمه الله اما ثباته یوم أحد فأکثر المؤرخین وأرباب السیر ینکرونه ، وجمهورهم یروى انه لم یبق مع النبی صلى الله علیه وآله الا على وطلحة والزبیر ، وأبو دجانة ، وقد روى عن ابن عباس أنه قال ولهم خامس وهو عبد الله بن مسعود ، ومنهم من أثبت سادسا ، وهو المقداد بن عمرو ، وروى یحیى بن سلمة بن کهیل قال قلت لأبی کم ثبت مع رسول الله صلى الله علیه وآله یوم أحد فقال اثنان ، قلت من هما قال على وأبو دجانة .

 استاد ما ابو جعفر رحمه الله می گفت : پابرجایی او را در جنگ احد بیشتر مورخین و سیره نویسان ، منکر شده اند . و بیشتر ایشان می گویند که با رسول خدا جز علی و طلحه و زبیر و ابو دجانه ، کسی باقی نماند ؛ و از ابن عباس نقل شده است که شخص دیگری نیز باقی ماند و او عبد الله بن مسعود است ؛ بعضی شخصی دیگری را نیز اضافه می کنند و او مقداد بن عمرو است ؛ و از یحیی بن سلمة بن کهیل روایت شده است که گفت : به پدرم گفتم چند نفر در روز احد همراه رسول خدا باقی ماندند ؟ پاسخ داد : دو نفر ، علی و ابو دجانه

 الإیجی در المواقف می‌نویسد :

 روی أنه صلى الله علیه وسلم بعث أبا بکر أولا فرجع منهزما وبعث عمر فرجع کذلک فغضب النبی صلى الله علیه وسلم لذلک فلما أصبح خرج إلى الناس ومعه رایة فقال ( لأعطین . . ) إلى آخره .

 المواقف - الإیجی - ج 3 - ص 634 و شرح المواقف - القاضى الجرجانى - ج 8 - ص 369 .

 از رسول خدا صلی الله علیه ( وآله ) وسلم روایت شده است که ایشان ابو بکر را ( برای جنگ خیبر ) فرستادند ، اما شکست خورده و بازگشت ؛ عمر را نیز فرستادند او نیز چنین کرد ؛ پس رسول خدا بدین سبب غضبناک گردیدند ؛ صبح هنگام وقتی به نزد مردم آمده و پرچم در دست ایشان بود فرمودند : پرچم را ... .

 و نیز ابن أبی الحدید به نقل از استادش ابوجعفر اسکافی می‌نویسد :

 لم یرم ابوبکر بسهم قط و لاسلّ سیفاً و لا اراق دماً

 شرح نهج البلاغه ج 13:281 ط دار إحیاء الکتب العربیة بیروت &ndash العثمانیة للجاحظ ص330 ط دار الکتب العربی مصر .

 ابو بکر نه هیچگاه تیری انداخت و نه شمشیری کشید و نه خونی ریخت!!!

  لذا وقتی ابن تیمیه می بیند خلفای سه گانه در هیچ جنگی پیروز نبوده‌اند و در تمام جنگ های زمان رسول خدا هیچ کافری را نکشته‌اند ، برای توجیه این مطلب می‌گوید :

 والقتال یکون بالدعاء کما یکون بالید قال النبی صلى الله علیه وسلم هل ترزقون وتنصرون إلا بضعفائکم بدعائهم وصلاتهم وإخلاصهم.

 منهاج السنة ، ج4 ، ص 482.

 جنگ باید گاهی با دعاست ؛ همانطور که گاهی با دست صورت می گیرد ؛ رسول خدا صلی الله علیه ( وآله ) وسلم فرموده اند : آیا غیر این است که شما با دعا و نیایش واخلاص ضعیفانتان روزی داده شده و یاری می شوید ؟

 لابد ابوبکر با این دعاهایی که در زمان جنگ می‌کرده ، چندین لشکر دشمن را شکست داده و باید تمامی پیروزی‌های رسول خدا در جنگ‌های بدر ، خیبر ، خندق ، حنین و ... به نام ابوبکر نوشت ؛ چرا که او بوده است که در گوشه‌ای دور از میدان نبرد می نشسته و برای شکست دشمن دعا می کرده !!!

 و باز در جای دیگر با تحریف در معنای «شجاعت » می‌گوید :

 إذا کانت الشجاعة المطلوبة من الأئمة شجاعة القلب، فلا ریب أن أبا بکر کان أشجع من عمر، وعمر أشجع من عثمان وعلی وطلحة والزبیر، وکان یوم بدر مع النبی فی العریش .

 منهاج السنة ، ج 8 ، ج 79 .

 اگر شجاعت مورد نیاز رهبران ، شجاعت قلبی باشد ، پس شکی در این نیست که ابو بکر از عمر شجاع تر بوده و عمر نیز از عثمان و علی و طلحه و زبیر شجاع تر بود ؛ و او در روز بدر همراه با رسول خدا در خیمه نشسته بود!!!

پس در این صورت ، شجاعت بر دو قسم است : 1. شجاعت به معنایی که همه عرب ها از شجاعت می‌فهمد ؛ 2. شجاعت به معنایی که ابن تیمیه فهمیده که همان قوت قلب باشد !

 حال سؤال ما از ابن تیمیه این است که اگر ابوبکر شجاعت به معنای قوت قلب را بیش از همه داشته است ، چرا در جنگ خیبر ، احد و حنین فرار کرده است ؟ آیا قوت قلب با پشت کردن به دشمن ، قابل جمع است ؟

  موفق باشید

 

گروه پاسخ به شبهات

 

مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

برچسب ها : پاسخ به شبه