منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
نویسندگان

سخنان امام

1-فروتنى در آنست كه با مردم چنان كنى كه دوست مى‏دارى با تو همانگونه رفتار كنند. (47)

2-بهترين وسيله‏ى نزديكى به خدا،پس از شناخت او،نماز،نيكى به والدين،و ترك حسد و خود پسندى و فخر و نازيدن است. (48)

3-آنكه خيانت ورزد و عيب چيزى را بر مسلمانى فرو پوشد يا از راهى ديگر او را گول بزند و مكر و خدعه كند،مستوجب لعنت‏خداوند است. (49)

4-بنده‏ى بسيار بد خداوند كسى است كه دو روى و دو زبان باشد.پيش روى برادر دينى ثناى او گويد و چون از او دور شد،بدگويى كند يا اگر به برادر مسلمانش نعمتى عطا شد بدو رشك ورزد و چون گرفتارى برايش پيش آمد از يارى وى دست‏بردارد. (50)

5-هر كس عاشق دنيا شد،ترس آخرت از دلش رخت‏بر مى‏بندد. (51)

6-خير الامور اوسطها،بهترين كارها،حد ميانه‏ى آنهاست. (52)

7-حصنوا اموالكم بالزكاة،اموال خود را با دادن زكات حفظ كنيد. (53)

درود خدا بر او باد كه امام راستين بود،و بهترين بود،در رهبرى و خصلت‏هاى خدا گون و هماره تا انسان بجاست از لب شهيدان و آزادگان بر او درود باد

آن حضرت روز يك شنبه ، هفتم ماه صفر، سال 128 هجرى قمرى (2) در روستائى به نام أ بواء بين مكّه معظّمه و مدينه منوّره ديده به جهان گشود.

نام : موسى (3) صلوات اللّه و سلامه عليه .

كنيه : ابوالحسن ، ابوالحسن اوّل ، ابوالحسن ماضى ، ابوابراهيم ، ابوعلىّ، ابواسماعيل ، ابواسحاق و... .

لقب : عبد صالح ، كاظم ، باب الحوائج ، صابر، رجل ، امين ، عالم ، زاهر، صالح ، شيخ ، وفىّ، نفس زكيّه ، زين المجتهدين و... .

نقش انگشتر: حضرت داراى دو انگشتر بود، كه نقش هر كدام به ترتيب عبارتند از: ((حَسْبِيَاللّهُ))، ((المُلْكُ لِلّهِ وَحَدَهُ)).

پدر: امام جعفر، صادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم .

مادر: حميده مصفّاة اندلسى ، دختر صاعد بربرى .

دربان : محمّد بن فضل ، مفضّل بن عمر را گفته اند.

مدّت امامت : حضرت روز دوشنبه ، 25 شوّال ، سال 148 هجرى قمرى ، پس از شهادت پدر بزرگوارش ، در بيست سالگى منصب امامت و زعامت جامعه اسلامى را به عهده گرفت و تا سال 183 هجرى ، امامت آن حضرت به طول انجاميد.

مدّت عمر: آن حضرت مدّت بيست سال و بنابر نَقلى 19 سال ، هم زمان با پدر بزرگوارش و مدّت 35 سال پس از آن ادامه حيات داد كه جمعا 55 سال طبق مشهور، عمرى با بركت و پر از مشقّت را سپرى نمود، گرچه بعضى عمر آن حضرت را تا 58 سال نيز گفته اند.

علّت زندانى شدن آن امام مظلوم صلوات اللّه و سلامه عليه را طبق آنچه گفته اند، چنين است :

در آن سالى كه هارون الرّشيد به سفر حجّ رفت و در كنار قبر حضرت رسول صلى الله عليه و آله جمعى از بنى هاشم و از آن جمله امام موسى كاظم عليه السلام را ديد، كه جهت زيارت قبر آن حضرت حضور دارند.

هنگامى كه هارون الرّشيد نزديك قبر مطهّر رسيد، گفت : ((السّلام عليك يا رسول اللّه ! يا بنى عمّى !)) يعنى ؛ سلام بر تو اى رسول خدا!

اى پسر عمويم .

در همين حال ، امام موسى كاظم عليه السلام جلو آمد و هنگامى كه نزديك قبر مطهّر رسيد؛ اظهار داشت : ((السّلام عليك يا أ بة !))

يعنى ؛ سلام بر تو اى پدر.

هارون الرّشيد با ديدن چنين صحنه اى ، چهره خود را درهم كشيد و كينه و عداوت آن حضرت را بر دل گرفته و مصمّم بر تحقير و قتل حضرت شد.

مضافا بر آن كه سخن چينان دنياپرست و رياست طلب - كه در هر زمان بوده و هستند - از موقعيّت سوء استفاده كرده و در هر فرصت مناسبى بر عليه آن حضرت نزد هارون بدگوئى و سخن چينى نموده و او را بر عليه حضرت ، تحريك مى كردند.

تا آن كه هارون به بغداد مراجعت كرده و دستور جلب آن حضرت را صادر كرد؛ و حضرتش را در بصره زندانى گرداند.

و چون مدّتى را در آن جا سپرى نمود، به بغداد منتقل شده ؛ و در زندانى مخوف و وحشتناك تحت انواع شكنجه هاى جسمى و روحى محبوس ‍ گرديد.

در اين كه حضرت سلام اللّه عليه در چند مرحله زندانى شد؛ و نيز جمعا چه مدّت زمانى را در زندان سپرى نمود، بين مورّخين اختلاف است .

بنابر مشهور: حضرت توسّط سِندى بن شاهك ؛ و به دستور هارون الرّشيد مسموم گرديد؛ و در روز جمعه ، 25 رجب ، سال 183 هجرى قمرى (4) در زندان بغداد به شهادت رسيد؛ و جسد مطهّرش در قبرستان بنى هاشم كاظمين دفن گرديد.

خلفاء و سلاطين هم عصر آن حضرت : دوران امامت آن حضرت هم زمان بود با حكومت منصور دوانيقى ، محمّد مهدى عبّاسى ، هادى عبّاسى ، هارون الرّشيد.

تعداد فرزندان : مرحوم سيّد محسن امين رحمة اللّه عليه تعداد 18 پسر و 19 دختر از فرزندان امام موسى كاظم عليه السلام را نام برده است ؛ ولى بعضى ديگر گفته اند: آن حضرت داراى 37 دختر و 23 پسر بوده است .

نماز آن حضرت : دو ركعت است ، در هر ركعت پس از قرائت سوره حمد، دوازده مرتبه سوره توحيد خوانده مى شود.(5)

و پس از پايان سلام نماز، تسبيحات حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام گفته مى شود؛ و سپس حوائج و خواسته هاى مشروعه خويش را از درگاه خداوند متعال تقاضا نموده ، كه ان شاء اللّه بر آورده خواهد شد

واقعه اى حيرت انگيز در شش سالگى

صفوان بن مهران حكايت كند:

روزى امام جعفر صادق عليه السلام دستور داد، شترى را كه هميشه بر آن سوار مى شد، آماده كنم .

همين كه شتر را آماده كردم و جلوى منزل آوردم ، حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر عليه السلام كه در سنين شش سالگى بود، با عجله و شتاب از منزل خارج شد و در حالى كه يك روپوش ايمنى روى شانه هاى خود انداخته بود، كنار شتر آمد و بر آن سوار شد و با سرعت حركت كرد.

خواستم مانع حركت او شوم ؛ ولى نتوانستم و از نظرم ناپديد گشت ، با خود گفتم : اگر مولايم ، حضرت صادق سؤال نمايد كه فرزندش موسى و نيز شتر چه شد؟ چه بگويم .

مدّت كوتاهى در اين افكار غوطه ور بودم ، كه ناگهان متوجّه شدم شتر جلوى منزل حضرت ، روى زمين قرار گرفت و از تمام بدنش عرق سرازير بود، آن گاه حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام از آن فرود آمد و سريع وارد منزل شد.

در همين حال ، خادم امام صادق عليه السلام از منزل بيرون آمد و اظهار داشت : اى صفوان ! مولايت فرمود: جُل و پلاس شتر را بردار و آن را در جايگاه خودش بِبَر.

با خود گفتم : الحمدللّه ، اميدوارم امام صادق عليه السلام از سوار شدن بر شتر منصرف شده باشد، همين طور كه با خود مى انديشيدم ناگهان مولايم از منزل بيرون آمد و فرمود: اى صفوان ! ناراحت نباش ، مقصود اين بود كه شتر براى فرزندم موسى آماده شود؛ و سپس افزود: آيا مى دانى او در اين مدّت كوتاه كجا رفت ؟

در جواب اظهار داشتم : سوگند به خداى يكتا، هيچ نمى دانم و خبر ندارم .

فرمود: همانا مسيرى را كه ذوالقرنين در مدّت زمانى طولانى پيمود، فرزندم موسى آن را در زمانى كوتاه طى كرد؛ و بلكه چندين برابر آن را در همين مدّت كوتاه پيمود و سلام مرا به تمام دوستان و شيعيانمان رسانيد و سپس ‍ مراجعت نمود؛ و هم اكنون چنانچه مايل هستى ، نزد او برو تا تمام جريان را برايت تعريف نمايد.

بعد از آن داخل منزل رفتم و چون خدمت حضرت موسى كاظم عليه السلام وارد شدم ، ديدم حضرت نشسته و مقدارى ميوه تازه كه ميوه آن فصل نبود و مشابه آن هم يافت نمى شد، جلويش قرار داشت ، وقتى متوجّه من شد فرمود:

اى صفوان ! هنگامى كه سوار شتر شدم ، با خود گفتى : اگر مولايم امام صادق عليه السلام از فرزندش جويا شود، چه پاسخ دهم ؟

و خواستى مانع حركت من شوى ؛ ليكن نتوانستى و در همان افكار سرگردان بودى ، كه بازگشتم و از شتر پائين آمدم ؛ و آن هنگام تو با خود گفتى : الحمدللّه ، و سپس پدرم از منزل بيرون شد و فرمود:

اى صفوان ! ناراحت مباش ، آيا فهميدى فرزندم موسى در اين زمان كوتاه كجا رفت و برگشت ؛ و تو گفتى نمى دانم .

بعد از آن ، پدرم فرمود: فرزندم موسى در اين زمان كوتاه چند برابر آنچه را كه ذوالقرنين در آن زمان طولانى پيموده بود، پيمود، و اگر مايل هستى وارد شو تا فرزندم تو را در جريان امر قرار دهد.

صفوان گويد: با شنيدن اين سخنان حيرت انگيز به سجده افتادم و سپس ‍ گفتم : اى مولاى من ! اين ميوه هائى كه در حضور شما است ، از كجا آمده ، چون الا ن فصل آن ها نيست ، آيا اين ميوه ها فقط مخصوص شما مى باشد، يا من هم مى توانم از آن ها استفاده كنم ؟

فرمود: به منزل مراجعت كن ، سهم تو نيز فرستاده خواهد شد.

صفوان افزود: چون به منزل آمدم و نماز ظهر و عصر را خواندم حضرت طبقى از آن ميوه ها را برايم فرستاد و آورنده گفت : مولايت سلام مى رساند و مى فرمايد: تو دوست و شيعه ما هستى و در خوراكى هاى ما سهيم خواهى بود.

دو جريان بسيار عظيم و خواندنى

مرحوم شيخ حرّ عاملى و راوندى و ديگران بزرگان آورده اند:

پس از آن كه امام جعفر صادق عليه السلام به شهادت رسيد، يكى از فرزندانش به نام عبداللّه - كه بزرگ ترين فرزند حضرت بود - ادّعاى امامت كرد.

امام موسى كاظم عليه السلام دستور داد تا مقدار زيادى هيزم وسط حياط منزلش جمع كنند؛ و سپس شخصى را به دنبال برادرش عبداللّه فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نمايد.

چون عبداللّه وارد شد، ديد كه جمعى از اصحاب و شيعيان سرشناس نيز در آن مجلس حضور دارند.

و چون عبداللّه كنار برادر خود امام كاظم عليه السلام نشست ، حضرت دستور داد تا هيزم ها را آتش بزنند؛ و با سوختن هيزم ها، آتش زيادى تهيه گرديد.

تمامى افراد حاضر در مجلس ، در حيرت و تعجّب فرو رفته بودند و از يكديگر مى پرسيدند كه چرا امام موسى كاظم عليه السلام چنين كارى را در آن محلّ و مجلس انجام مى دهد.

آن گاه حضرت از جاى خود برخاست و جلو آمد و در وسط آتش نشست ؛ و با افراد حاضر مشغول صحبت و مذاكره گرديد.

پس از گذشت ساعتى بلند شد و لباس هاى خود را تكان داد و آمد در جايگاه اوّليه خود نشست و به برادرش عبداللّه فرمود: اگر گمان دارى بر اين كه تو بعد از پدرت امام جعفر صادق عليه السلام امام و خليفه هستى ، بلند شو و همانند من در ميان آتش بنشين .

عبداللّه چون چنان صحنه اى را ديد و چنين سخنى را شنيد، رنگ چهره اش ‍ دگرگون شد و بدون آن كه پاسخى دهد با ناراحتى برخاست و مجلس را ترك كرد.(12)

همچنين داود رقّى حكايت كند:

روزى به محضر مبارك امام جعفر صادق عليه السلام شرفياب شدم و پس ‍ از عرض سلام در كنارى نشستم ، سپس فرزندش حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر عليهما السلام وارد شد و از شدّت سردى هوا، لباس هاى خويش ‍ را به دور خود پيچيده بود.

همين كه امام موسى كاظم عليه السلام نزد پدر آمد، امام صادق عليه السلام اظهار داشت : اى فرزندم ! در چه حالتى هستى ؟

پاسخ داد: در سايه رحمت و پناه خداوند متعال هستم ، و بعد از آن اظهار نمود: اى پدر! من اشتهاى مقدارى انگور و انار دارم ؟

داود رقّى گويد: من با خود گفتم : چگونه حضرت در اين فصل زمستان و سرماى شديد اشتها و ميل به تناول اين نوع ميوه ها را دارد، ولى حضرت از افكار درونى من آگاه شد و فرمود: خداوند متعال بر هر چيز و هر كارى قدرت دارد.

و سپس به من فرمود: اى داود! بلند شو و برو داخل حياط منزل ببين چه خبر است ؛ و در باغ چه مى بينى ؟

پس ، از جاى خود برخاستم و به طرف حياط حركت كردم ، همين كه وارد حياط شدم ، با حالت تعجّب ديدم درخت انگور و انار پر از ميوه است .

با ديدن اين صحنه شگرف ، بر اعتقاد و ايمانم افزوده شد؛ و با خود گفتم : اكنون به اسرار و علوم اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آگاه گشتم و اعتقادم كامل گرديد.

سپس مقدارى از انگور و تعدادى انار چيدم و چون وارد اتاق شدم حضرت موسى كاظم عليه السلام آن ها را از من گرفت و شروع به تناول نمود؛ و در ضمن اظهار داشت :

اين از فضل پروردگار است ، كه ما خانواده عصمت و طهارت را بر آن اختصاص داده و گرامى داشته است

جزاى بد گمانى بشوهر؛ و النگوى عروس در دريا

سليمان بن عبداللّه حكايت كند:

روزى با عدّه اى به منزل حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام وارد شديم و در حضور آن حضرت نشستيم .

پس از لحظاتى ، زنى را كه صورتش به عقب برگشته بود، آوردند و از حضرت خواستند كه او را معالجه نمايد.

امام كاظم عليه السلام دست راست مبارك خود را بر پيشانى زن و دست چپ را پشت سر او نهاد و سر و صورت او را به حالت طبيعى برگرداند؛ و زن سالم شد.

سپس حضرت زن را مخاطب قرار داد و فرمود: مواظب باش بعد از اين مرتكب چنين خلافى نشوى .

افراد در مجلس سئوال كردند: يا ابن رسول اللّه ! اين زن چه كار خلافى را انجام داده ، كه دجار اين عقاب شده است ؟

امام عليه السلام فرمود: نبايد راز او فاش گردد، مگر آن كه خودش مطرح كند.

هنگامى كه از زن سئوال شد كه چه عملى انجام داده بودى ؟

گفت : شوهرم غير از من همسر ديگرى دارد و هر دو در يك منزل هستيم ، در حالى كه هووى من پشت سرم نشسته بود، من بلند شدم تا نماز بخوانم ؛ شوهرم حركت كرد و رفت ، من گمان كردم پيش آن همسرش رفته است ، پس صورت خود را برگرداندم تا ببينم چه مى كنند، هوويم را تنها ديدم و شوهرم حضور نداشت .

و چون چنين گمان خلافى را نسبت به شوهرم انجام دادم ، به آن مصيبت گرفتار شدم و به دست مبارك مولايم ، آن عقاب برطرف شد و توبه كردم .(21)

همچنين به نقل از اسحق بن عمّار آورده اند:

هنگامى كه امام موسى كاظم عليه السلام به سوى بصره رهسپار بود، من نيز همراه ايشان در كشتى سوار بودم ، پس چون نزديك شهر مداين رسيديم موج عظيمى دريا را فراگرفت و پشت سر ما كشتى ديگرى بود كه در آن جمعيّتى ، عروسى را به منزل شوهرش مى بردند.

ناگهان فريادى به گوش رسيد، حضرت فرمود: چه خبر است ؟

اين سر و صداها و فريادها براى چيست ؟

گفتند: در آن كشتى ، دخترى را به عنوان عروس به منزل شوهرش مى برند، عروس كنار كشتى رفته و خواسته كه دستهايش را بشويد، ناگهان يكى از النگوهايش داخل آب دريا افتاده است .

حضرت فرمود: كشتى را متوقّف نمائيد و ملوان و خدمه آماده كمك و برداشتن النگو باشند.

پس از آن ، حضرت به ديواره كشتى تكيه داد و دعائى را زمزمه نمود و سپس ‍ فرمود: ملوان ها سريع پائين روند و النگو را بردارند.

اسحاق گويد: در همان حال متوجّه شديم كه آب فروكش كرده و النگو روى زمين آشكار است .

بعد از آن ، حضرت افزود: النگو را برداريد و به صاحبش عروس تحويل دهيد؛ و بگوئيد كه خداوند متعال را حمد و سپاس گويد.

و چون مقدارى حركت كرديم و از آن محلّ گذشتيم به حضرت عرض كردم : فدايت گردم ، اگر ممكن است دعائى را كه خواندى ، به من تعليم فرما؟

امام عليه السلام فرمود: بلى ، ممكن است ؛ مشروط بر آن كه آن دعا را به كسى كه اهليّت ندارد، نياموزى مگر به شيعيانى كه مورد اعتماد باشند؛ و سپس حضرت آن دعا را املا نمود و من نوشتم

در كـتـاب ( درّالنـّظـيـم ) اسـت كـه فـضـل بـن ربـيـع از پـدرش نـقـل كـرده كـه گـفـت : فـرسـتـاد مرا هارون رشيد نزد موسى بن جعفر عليه السلام براى رسـانـيـدن پـيـامـى ودر آن وقـت آن حـضـرت در حـبـس سـنـدى بـن شـاهـك بـود. مـن داخـل مـحـبـس شـدم ديـدم مـشغول نماز است ، هيبت آن جناب نگذاشت مرا كه بنشينم لاجرم تكيه كـردم بـه شمشير خود وايستادم ديدم كه آن حضرت پيوسته نماز مى گذارد واعتنايى به مـن نـدارد ودر هـر دوركـعـت نـمـاز كـه سـلام مى دهد بلافاصله براى نماز ديگر تكبير مى گـويـد وداخل نماز مى شود، پس چون طول كشيد توقف من وترسيدم كه هارون از من مؤ اخذه كـنـد همين كه خواست آن حضرت سلام دهد من شروع كردم در كلام ، آن وقت حضرت به نماز ديـگـر داخـل نـشـد وگـوش كرد به حرف من ، من پيام رشيد را به آن حضرت رسانيدم وآن پـيـام ايـن بـود كـه بـه مـن گـفـتـه بود مگوبه آن حضرت كه اميرالمؤ منين مرا به سوى توفرستاده بلكه بگوبرادرت مرا به سوى توفرستاده و سلام به تومى رساند ومى گـويد به من رسيده بود از توچيزهايى كه مرا به قلق و اضطراب درآورده بود. پس من تـورا از مـديـنـه آوردم وتـفـحص از حال تونمودم ، يافتم تورا پاكيزه حبيب ، برى از عيب دانـسـتـم كـه آنچه براى توگفته بودند دروغ بوده پس فكر كردم كه تورا به منزلت بـرگـردانـم يـا نزد خودم باشى ، ديدم بودنت نزد من سينه مرا از عداوت توبهتر خالى مى كند ودروغ بدگويان تورا بيشتر ظاهر مى گرداند، صلاح ديدم بودن تورا در اينجا لكـن هـر كـس را غـذايـى مـوافـق اسـت وبـا آن طـبـيعتش الفت گرفته وشايد شما در مدينه غـذاهايى ميل مى فرموديد وعادت به آن داشتيد كه در اينجا نمى يابى كسى را كه بسازد بـراى شـمـا، ومـن امـر كـردم ( فـضـل ) را كـه بـراى شـمـا بـسـازد هـر چـه مـيل داريد، پس امر فرما اورا به آنچه دوست داريد ومنبسط وگشاده روباشيد در هر چه كه اراده داريد.

راوى گفت : حضرت جواب داد به دوكلمه بدون آنكه التفات كند به من فرمود:

( لاحاضِرٌ لى مالى فَيَنْفَعُنى وَ لَمْ اُخْلَقْ سَؤُلا، اَللّهُ اَكْبَرُ ) ؛

يـعـنـى مـالم حـاضـر نـيـسـت كـه مـرا نـفـعـى رسـانـد، يـعـنـى هـرچـه بـخـواهـم دسـتـورالعـمـل بـدهـم بـرايـم درسـت كـنـنـد وخـدا مـرا خـلق نـكـرده سـؤ ال كـنـنـده واز كـسـى چـيـزى طـلب كـنـنـده . ايـن را فـرمـود وگـفـت : اَللّهُ اَكـْبـَرُ! وداخـل نـمـاز شـد. راوى گـفـت : مـن بـرگـشـتـم بـه نـزد هـارون وكـيـفـيـت را بـراى اونـقـل كـردم هـارون گـفـت : چـه مصلحت مى بينى درباره او؟ گفتم : اى آقاى من ! اگر خطى بكشى در زمين وموسى بن جعفر داخل در آن شود و بگويد بيرون نمى آيم از آن ، راست مى گـويـد بـيـرون نـخـواهـد آمـد از آن ، گـفـت چـنان است كه مى گويى ، لكن بودنش نزد من مـحـبـوبـتـر است به سوى من ، وروايت شده كه هارون به وى گفت كه اين خبر را با كسى مگو، گفت تا هارون زنده بود اين خبر را به احدى نگفتم . (96)

شـيـخ طـوسى رحمه اللّه از محمّد بن غياث روايت كرده كه هارون رشيد به يحيى بن خالد گـفت : برونزد موسى بن جعفر عليه السلام وآهن را از اوبردار وسلام مرا به او برسان وبگو:

( يـَقـُولُ لَكَ اِبـْنُ عـَمِّكَ اِنَّهُ قـَدْ سـَبـَقَ مـِنـّى فـيـك يـَمينٌ اَنّى لااُخَلّيكَ حَتّى تُقِرَّلى بـاْلاِسـائةِ وَ تـَسـْئَلَنـى الْعَفْوَ عَمّا سَلَفَ مِنْكَ وَ لَيْسَ عَلَيْكَ فى اَقْرارِكَ عارُ وَ لافى مَسْئَلَِتكَ اِيّاىّ مَنْقَصَةٌ ) ؛

يـعـنـى پـسـر عمويت مى گويد كه من پيش از اين قسم خورده ام كه تورا رها نكنم تا آنكه اقـرار كـنـى بـراى مـن بـه آنـكـه بـد كـرده اى واز مـن سـؤ ال وخـواهـش كـنـى كـه عـفـوكـنـم از آنچه از توسر زده ونيست در اين اقرارت به بدى بر تـوعـارى ونـه در ايـن خـواهـش ‍ وسـؤ الت بـر تـونـقـصـانـى وايـن يـحـيى بن خالد ثقه ومـحـل اعـتـمـاد مـن ووزيـر مـن و صـاحـب امـر مـن اسـت از اوسـؤ ال وخـواهـش كـن بـه قـدرى كـه قـسـم به من عمل آمده باشد وخلاف قسم نكرده باشم ، پس هـركجا خواهى بروبه سلامت . محمّد بن غياث راوى گويد كه خبر داد مرا موسى بن يحيى بـن خـالد كه موسى بن جعفر عليه السلام در جواب يحيى ، فرمود اى ابوعلى ! من مردنم نزديك است واز اجلم يك هفته باقى مانده است .(97)

وروايـت شـده كـه در ايـامـى كـه در حـبـس فـضـل بـن ربـيـع بـود، فـضـل گـفـت : مـكـرر نـزد مـن فـرسـتـادنـد كـه اورا شـهـيـد كـنـم مـن قـبـول نـكـردم واعـلام كـردم كـه ايـن كـار از مـن نـمـى آيـد و چـون هـارون دانـسـت كـه فـضـل بن ربيع بر قتل آن حضرت اقدام نمى كند آن جناب را از خانه اوبيرون آورد ونزد فضل بن يحيى برمكى محبوس گردانيد. فضل هر شب ( خوانى ) براى آن جناب مى فرستاد ونمى گذاشت كه از جاى ديگر طعام براى آن جناب آورند. ودر شب چهارم كه خوان را حـاضر كردند آن امام مظلوم سر به جانب آسمان بلند كرد وگفت : خداوندا! تومى دانى كه اگر پيش از اين روز چنين طعامى مى خوردم هر آينه اعانت بر هلاكت خود كرده بودم وامشب در خـوردن ايـن طـعـام مـجـبـور مـعـذورم ، وچـون از آن طـعـام تـنـاول نـمـود اثـر زهـر در بـدن شـريفش ظاهر شد ورنجور گرديد، چون روز شد طبيبى بـراى آن حـضـرت آوردنـد چون طبيب احوال آن حضرت پرسيد جواب اونفرمود، چون بسيار مـبـالغـه كـرد، آن جـناب دست مبارك خود را بيرون آورد وبه اونمود وفرمود كه علت من اين اسـت . چون طبيب نظر كرد ديد كه كف دست مباركش سبز شده وآن زهرى كه به آن جناب داده انـد در آن مـوضـع مـجتمع گرديده . پس طبيب برخاست ونزد آن بدبختان رفت وگفت : به خـدا سـوگـنـد كـه اوبـهتر از شما مى داند آنچه شما بااوكرده ايد. واز آن مرض به جوار رحمت الهى انتقال نمود.(98)

وبـه روايـت ديـگـر چـنـدانـكـه فـضـل بـن يـحـيـى را تـكـليـف بـر قـتـل آن جـنـاب كـردنـد اواقدام نكرد بلكه اكرام وتعظيم آن جناب مى نمود وچون هارون به رقّه رفت خبر به او رسيد كه آن جناب نزد فضل بن يحيى مكرم ومعزز است ، اهانت وآسيبى نـسـبـت بـه آن جـنـاب روا نـمـى دارد، مـسـرور خـادم را بـه تـعـجـيـل فـرسـتـاد بـه سـوى بـغـداد بـا دونـامـه كـه بـى خـبـر بـه خـانـه فضل درآيد وحال آن جناب را مشاهده نمايد اگر چنان بيند كه مردم به اوگفته اند يك نامه را به عباس بن محمّد وديگرى را به سندى بن شاهك برساند كه ايشان آنچه در آن نامه نـوشـتـه بـاشـد بـه عـمـل آورنـد، پـس ( مـسـرور ) بـى خـبـر داخل بغداد شد وناگهان به خانه فضل رفت وكسى نمى دانست كه براى چه كار آمده است ، چـون ديد كه آن جناب در خانه اومعزز و مكرم است ، در همان ساعت بيرون رفت وبه خانه عـبـاس بـن مـحـمـّد رفـت نـامـه هـارون را بـه اوداد، چـون نـامـه را گـشـود فضل بن يحيى را طلبيد واورا در عقابين كشيد وصد تازيانه بر اوزد ومسرور خادم آنچه واقـع شده بود به هارون نوشت ، چون بر مضمون نامه مطلع شد نامه نوشت كه آن جناب را بـه سـنـدى بـن شـاهـك تـسـليـم كـنـنـد. ودر مجلس ديوانخانه خود به آواز بلند گفت : فـضـل بـن يحيى مخالفت امر من كرده است من اورا لعنت مى كنم ، شما هم اورا لعنت كنيد. پس جميع اهل مجلس صدا به لعن اوبلند كردند، چون اين خبر به يحيى برمكى رسيد مضطرب شـد خـود را بـه خـانـه هـارون رسـانـيـد واز راه ديـگـر غـيـر مـتـعـارف داخـل شـد واز عـقـب هـارون درآمـد وسـر در گـوش اوگـذاشـت وگـفـت اگـر پـسـر مـن فـضـل مـخـالفـت تـوكـرده مـن اطـاعـت تـومـى كـنـم وآنـچـه مـى خـواهـى بـه عمل مى آورم .

پـس هـارون از يـحـيـى وپـسـرش راضـى شـده روبـه سـوى اهـل مجلس كرد وگفت : ( فضل ) مخالفت من كرده بود من اورا لعنت كردم اكنون توبه وانابه كرده است من از تقصير اوگذشتم شما از اوراضى شويد، همگان آواز بلند كردند كـه مـا دوسـتيم با هر كه تودوستى ودشمنيم با هر كه تودشمنى . پس يحيى به سرعت روانـه بـغـدا شـد، از آمدن اومردم مضطرب شدند هر كسى سخنى مى گفت لكن اواظهار كرد كـه مـن از بـراى تـعـيـمـر قـلعـه وتـفـحـص احـوال عـمـال بـه ايـن صـوب آمـده ام وچند روز مـشـغـول آن اعـمـال بود، پس سندى بن شاهك را طلبيد وامر كرد كه آن امام معصوم را مسموم گـردانـد ورطـبـى چـند به زهر آلوده كرد به ابن شاهك داد كه نزد آن جناب ببرد ومبالغه نـمـايـد در خـوردن آنـهـا ودسـت از آن جـنـاب بـر نـدارد تـا تناول نمود، و موافق روايتى سندى خرماهاى زهرآلود را براى آن حضرت فرستاد وخود آمد بـبـيـنـد تـنـاول كـرده اسـت يـا نـه ، وقـتـى رسـيـد كـه حـضـرت ده دانـه از آن تـنـاول فـرمـوده بـود، گـفـت : ديـگـر تناول نما، فرمود كه در آنچه خوردم مطلب توبه عـمـل آمـد وبـه زيـاده احـتـيـاجـى نـيـسـت . پس پيش از وفات آن حضرت به چند روز قضات وعـدول را حـاضـر كـرد و حـضـرت را بـه حـضـور ايـشان آورد وگفت : مردم مى گويند كه مـوسـى بـن جـعـفـر در تنگى وشدت است ، شما حال اورا مشاهده كنيد وگواه شويد كه آزار وعلتى ندارد وبر اوكار را تنگ نگرفته ايم ، حضرت فرمود كه اى جماعت ! گواه باشيد كـه سـه روز اسـت كـه ايشان زهر به من داده اند وبه ظاهر صحيح مى نمايم ولكن زهر در انـدرون مـن جـا كـرده اسـت ودر آخـر ايـن روز سرخ خواهم شد به سرخى شديد وفردا زرد خـواهـم شـد زردى شـديـد وروز سـوم رنـگـم بـه سـفـيـدى مـايـل خـواهد شد وبه رحمت حق تعالى واصل خواهم شد، چون آخر روز سوم شد روح مقدسش در ملاء اعلى به پيغمبران وصديقان وشهداء ملحق گرديد.(99)

به مقتضاى كريمه : ( وَ اَمّا الّذينَ اَبْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفى رَحْمَةِ اللّهِ ) (100) ، روسفيد به رحمت الهى منتقل شد. رحمه اللّهم

برچسب ها :