منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
نویسندگان
کربلا
نویسنده ammarhastam در ۱۳٩۳/٤/۳ | نظرات ()

این شعر خیلی زیباست امیدوارم تا اخرش بخونید

 

ان شآلله کربلایی بشید

 

شعري که ميذارم يه شعر متفاوت و شاهکار استاد عظيمي مهره. ببخشيد که طولانيه ولي بارها وبارها ارزش خوندن داره

پرده اول

 

زائران وقتي كه معمولا به مشهد مي روند

دست كم يك سر به « بازار رضا» هم مي زنند

در عبور از حجره ها، شاگردهاي خوش زبان -

با زباني چرب آنها را صدا هم مي زنند

 

چهره هاي حجره داران قديمي پر ز نور

بس كه با شمس الشموس اينجا مجاور بوده اند!

خوش به حال تاجران منصف بازار كه –

در تمام طول عمر خويش زائر بوده اند

 

بس كه اينجا زائران جنس تبرك مي خرند

هيچ دكاني نمي ماند دمي بي مشتري

غالباً زن ها به دنبال زرشك و زعفران

مردها هم در پي تسبيح يا انگشتري

 

بانوان باردار و مادران شيرده

در تكاپوي لباس كودك و نوزادي اند

نامزدهاي جوان اينجا به قصد ميمنت

در پي رخت عروس و حلقه ي دامادي اند

 

«يا علي» و «يا حسين» و «يا رضا» ، «يا فاطمه»

نيست ديواري در اينجا خالي از اين نام ها

عكس دست حضرت عباس هم حك گشته است

با خطوطي غير كوفي در تمام جام ها !

 

پنجه ي نوراني اش انگار مي گويد : بايست!

ناگهان مثل مسافر پلك هايم مي پرد !

جسم من را مي گذارد توي بازار رضا ؛

روح من را سمت يك بازار ديگر مي برد

 

پرده دوم

 

شهرتي دارد ميان شهرها بازار شام

چونكه هر جنسي بخواهي زود پيدا مي شود

ساعتي از صبح وقتي بگذرد سوداگران

مي رسند از راه و در بازار غوغا مي شود

 

تاجران حجره دارش در تمام طول سال

جنس خود را با بهايي خوب سودا مي كنند

نيمه ي ماه محرم كاسبان دوره گرد

شور و حالي تازه در بازار برپا مي كنند

 

يك نفر دارد زره! كسبش ولي بي رونق است !

مشتري دارد مگر ؟! - از بس بزرگ است اين زره-

يك نفر گفت اين زره را از كجا آورده اي؟!!!!

جز تن يك مرد از هر كس بزرگ است اين زره!

 

يك زره دارد از آن كوچكتر اما روي آن

جاي سنگ و نيزه و شمشير و خنجر با هم است!!

-بعضي از تجار هم با هم شراكت مي كنند-

پس در اينجا غرفه ي عباس و اكبر با هم است!

 

گوشواره مي فروشد يك نفر اينجا ، ولي-

بر سر اين مسأله با مالخرها لج شده:

چونكه كه گفتند از زر ناب است جنست؛ منتها –

از فشار محكمي آويزگاهش كج شده !

 

يك نفر هم آن طرف با غارت خلخالها

يك بساط كوچك و پرسود برپا كرده است

ميخورد سوگند و مي گويد كه با دست خودش

يك يك از پاي زنان كافران وا كرده است !!!

 

 

 

 

مشتري با صاحب عمامه دارد گفتگو !

: جنس تو دزدي ست! چون يك گوشه اش از خون تر است!

مطمئنم قبلاً آن را جاي ديگر ديده ام !

.

.

.

يادم آمد! اين خود عمامه ي پيغمبر است !

 

 

يك نفر فرياد مي زد : جنس من حراجي است!

هاي مردم يك عباي پاره دارم ! مي خريد ؟!

يك نفر سمت زن آبستني رو كرد و گفت :

توي اين بازار من گهواره دارم !!! مي خريد ؟!

 

-مشتري ميگفت با سوداگر زين و يراق

چرم تو عالي ست ! اما سطح زينش خوني است

-مشتري از صاحب انگشتري دارد سؤال :

اينكه انگشتر چرا دور نگينش خوني است ؟!؟!

 

رخت دامادي خريدن سنت ماه حرام -

نيست اما كاسبي اصرار دائم مي كند!

.

.

.

هر كجا كه رخت دامادي ببينم ناگهان –

قلب من هم ياد اكبر ، ياد قاسم مي كند!

 

پرده سوم :

 

-كربلا در چند فرسخ آن طرف تر ؛

همچنان -

جسم شاه عرش روي خاكْ بي پيراهن است!

.

.

.

-با صداي تاجري يك باره مي آيم به خود :

اين توقف هاي بيجا مانع كسب من است!

 

روي گوشت دست بگذاري اگر در همهمه

بين غوغاي خريداران صداي زينب است!

اينگه ويران گشته است اين روزها بازار شام

بي گمان تأثير سوز ناله هاي زينب است!!!

 

گر به بازار رضا افتاد راهت باز هم

چشمهايت را ببند و چشم دل را باز كن

مرغ دل را پر بده از طوس سمت كربلا

از درون طي طريقي با دلت آغاز كن!

 

ميكند پژواك در. آشنا :

هركه از خود بگذرد حتما خدايي مي شود

در غريبي و قداست بي بديل اند اين دو شهر

هركسي كه «مشهدي» شد ، «كربلايي» مي شود

برچسب ها :