منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
نویسندگان

تشرف محمود فارسی خدمت امام زمان (عج)

 

درادامه مطلب


 

عالم کامل، محمد بن قارون می گوید: مرا نزد زن مؤمنه و صالحه ای دعوت کردند.می دانستم که از شیعیان و اهل ایمان است که خانواده اش او را به محمود فارسی معروف به ابی بکر تزویج کرده اند، چون او و نزدیکانش را بنی بکر می گفتند. محل سکونت محمود فارسی به شدت تسنن و دشمنی با اهل ایمان معروف ومحمود از همه شدیدتر بود، ولی خداوند تبارک و تعالی او را برای شیعه شدن توفیق داده بود به خلاف بستگانش که به مذهب خود باقی مانده بودند. به آن زن (همسر محمود فارسی) گفتم: عجیب است چطور پدرت راضی شد با این ناصبیان باشی؟ و چرا شوهرت با بستگان خود مخالفت کرد و مذهب ایشان را ترک نمود؟ آن زن گفت: در این باره حکایت عجیبی دارد که اگر اهل ادب آن را بشنوند حکم می کنند که از عجایب است.

گفتم: حکایت چیست؟ گفت: از خودش بپرس که به تو خواهد گفت. وقتی نزد محمود حاضر شدیم، گفتم: ای محمود چه چیزی باعث شد از ملت ومذهب خود خارج و شیعه شوی؟ گفت: وقتی حق آشکار شد، آن را پیروی کردم.

جریان از این قرار است که معمول قبیله ما این است که وقتی بشنوند قافله ای به طرفشان می آید و قصد دارد بر آنها واردشود حرکت کرده و به طرفشان می روند تا زودتر ملاقاتشان کنند.

در زمان کودکی یک بار شنیدم که قافله بزرگی وارد می شود. من با کودکان زیادی به طرفشان حرکت کردیم و از آبادی خارج شدیم. از روی نادانی در صدد جستجوی قافله برآمدیم و درباره عاقبت کار خود فکر نکردیم و چنان بر این کار مصمم بودیم که هرگاه یکی از ما عقب می افتاد او را به خاطر ضعفش سرزنش می کردیم. مقداری که رفتیم راه را گم کردیم و در بیابانی افتادیم که آن را نمی شناختیم. در آن جا به قدری بوته های خار درهم پیچیده بود که هرگز مانند آنها را ندیده بودیم. از روی ناچاری شروع براه رفتن کردیم، تا زمانی که از راه رفتن باز ماندیم و از تشنگی زبان از دهانمان آویزان شد. در این جا یقین به مردن پیدا کردیم و با صورت روی زمین افتادیم. در همین حال ناگاه سواری دیدیم که بر اسب سفیدی می آید و نزدیک ما پیاده شد. فرش لطیفی در آن جا پهن کرد که مثل آن را ندیده بودیم از آن فرش بوی عطر به مشام می رسید. به او نگاه می کردیم که دیدیم سوار دیگری بر اسبی قرمز می آید او لباس سفیدی بر تن و عمامه ای که به سر داشت. ایشان پیاده شد و مشغول نماز گردید. رفیقش هم به او اقتدا کرد.

آنگاه برای تعقیب نماز نشست و متوجه من شد و فرمود:ای محمود.

به صدای ضعیفی گفتم: لبیک ای آقای من.

فرمود: نزدیک من بیا.

گفتم: از شدت عطش و خستگی قدرت ندارم.

فرمود: چیزی نیست.

تا این سخن را فرمود، احساس کردم که در تنم روح تازه ای یافتم، لذا سینه خیز نزد او رفتم ایشان هم دست خود را بر سینه و صورت من کشید وبالا برد، تا فک پایینم به بالایی چسبید و زبان به دهانم برگشت و همه خستگی و رنج راه از من برطرف شد و به حال اول خود برگشتم بعد فرمود: برخیز و یک دانه حنظل [1] از این حنظلها برای من بیاور. در آن بیابان حنظل زیاد بود، لذا یک دانه بزرگ برایش آوردم. آن را نصف کرد و به من داد و فرمود: بخور. حنظل را از ایشان گرفتم و جرات نداشتم که مخالفت کنم و باخود حساب می کردم که به من دستور می دهد حنظل تلخ بخورم، چون مزه بسیار تلخ حنظل را می دانستم اما همین که آن را چشیدم، دیدم از عسل شیرین تر، از یخ خنکتر واز مشک خوشبوتر است و با خوردن آن سیر و سیراب شدم. آنگاه فرمود: به رفیقت بگو بیاید. او را صدا زدم. به زبان شکسته ضعیفی گفت: قدرت حرکت را ندارم. ایشان به او هم فرمود: برخیز چیزی نیست. او نیز سینه خیز به طرف آن بزرگوار آمد و به خدمتش رسید. با او هم همان کار راانجام داد. آنگاه از جای خود برخاست که سوار شود. به او گفتیم: شما را به خدا نعمت خود را تمام کرده و ما را به خانه هایمان برسانید.

فرمود: عجله نکنید و با نیزه خود خطی به دور ما کشید و با رفیقش رفت.

من به رفیقم گفتم: از این حنظل بیاور تا بخوریم.

او حنظلی آورد، دیدیم از هر چیزی تلخ تر و بدتر است. آن را به دور انداختیم. به رفیقم گفتم: برخیز تا بالای کوه برویم و راه را پیدا کنیم. برخاستیم و براه افتادیم،ناگاه دیدیم دیواری مقابل ما است. به سمت دیگر رفتیم دیوار دیگری دیدیم همین طور دیوار را در هر چهار طرف، جلوی خود مشاهده می کردیم، وقتی این حالت رادیدیم، نشستیم و بر حال خود گریه کردیم. مدت کمی که آن جا ماندیم، ناگاه درندگان زیادی ما را احاطه کردند که تعداد آنها راجز خداوند کسی نمی دانست، ولی هرگاه به طرف ما می آمدند آن دیوار مانعشان می شد و وقتی می رفتند دیوار برطرف می شد و باز چون بر می گشتند دیوار ظاهرمی شد. خلاصه آن شب را آسوده و مطمئن تا صبح بسر بردیم. صبح که آفتاب طلوع کرد، هوا گرم شد و تشنگی بر ما غلبه کرد و باز به حالتی مثل وضعیت روز قبل افتادیم.

ناگاه آن دو سوار پیدا شدند و آنچه را در روز گذشته انجام داده بودند، تکرار کردند. وقتی خواستند از ما جدا شوند، به آن سوار عرض کردیم: تورا به خدا ما را به خانه هایمان برسان. فرمود: به شما مژده می دهم که به زودی کسی می آید و شما را به خانه هایتان می رساند. بعد هم از نظر ما غایب شدند.

وقتی آخر روز شد، دیدیم مردی از اهل فراسا [2] که با او سه الاغ بود، برای جمع آوری هیزم می آید همین که ما را دید، ترسید و فرار کرد و الاغهای خود را گذاشت. صدایش زدیم و گفتیم که ما فلانی هستیم و تو فلانی می باشی. برگشت و گفت: وای بر شما، خانواده هایتان عزای شما را بر پا کرده اند برخیزیدبرویم که امروز احتیاجی به هیزم ندارم.

برخاستیم و بر الاغها سوار شدیم وقتی نزدیک فراسا رسیدیم، آن مرد پیش از ما واردشد و خانواده هایمان را خبر کرد آنها هم بی نهایت خرسند و شادمان شدند و به اومژدگانی دادند. پس از آن که وارد منزل شدیم و از حال ما پرسیدند، جریان را برایشان نقل کردیم، ولی آنها ما را تکذیب کردند و گفتند: این چیزها تخیلاتی بوده که ازشدت عطش و تشنگی برای شما رخ داده است. روزگار این قصه را از یاد من برد، چنانکه گویا چیزی نبوده است تا آن که به سن بیست سالگی رسیدم و زن گرفتم و شغل مکاری را پیشه خود قرار دادم و در اهل فراسا کسی دشمن تر از من نسبت به محبین و دوستان اهل بیت (ع) مخصوصا زوارائمه (ع) که به سامرا می رفتند، نبود.

من به آنها حیوان کرایه می دادم و قصدم این بودکه آنچه از دستم بر می آید (دزدی و غیر آن) انجام دهم. اعتقادم هم این بود که این کارمرا به خدای تعالی نزدیک می کند.

این برنامه روش من بود تا آن که اتفاقا حیوانهای خود را به عده ای از اهل حله کرایه دادم. وقتی که ایشان از زیارت بر می گشتند در بین آنها ابن السهیلی و ابن عرفه وابن حارث و ابن الزهدری و صلحای دیگری بودند. به طرف بغداد حرکت کردیم. آنها از عناد و دشمنی من اطلاع داشتند، لذا وقتی که مرا در راه تنها دیدند، چون دلهایشان پر از غیظ و کینه نسبت به من بود، خیلی مرا در فشار قرار دادند، ولی من ساکت بودم و قدرتی نداشتم، چون تعدادشان زیاد بود. وارد بغداد شدیم. آن جمع به طرف غرب بغداد رفته و در آن جا فرود آمدند. سینه من از غیظ و کینه پر شده بود، لذا وقتی رفقایم آمدند، برخاستم و نزد ایشان رفتم و برصورت خود زدم و گریه کردم.

گفتند: چه اتفاقی افتاده است؟ جریان را برایشان گفتم. رفقا شروع به دشنام دادن و لعن آن دسته کردند و گفتند: خیالت راحت باشد در بقیه مسیر که با هم هستیم، با ایشان بدتر از آنچه نسبت به تو انجام دادند، رفتار می کنیم.

به هر حال شب شد و تاریکی، عالم را در خود فرو برد و در این لحظات بود سعادت به سراغ من آمد، یعنی در فکر فرو رفتم که شیعیان از دین خود بر نمی گردند، بلکه دیگران وقتی می خواهند راه زهد و تقوی را در پیش بگیرند به دین ایشان واردمی شوند و این نیست جز آن که حق با آنها است. در اندیشه و فکر باقی ماندم وخداوند را به حق پیامبرش قسم دادم که در همان شب راه راست را به من نشان دهد. بعد هم به خواب فرو رفتم.

بهشت را در خواب دیدم که آن را آراسته بودند. آن جا درختان بزرگی به رنگهای مختلف بود و میوه هایش مثل درختهای دنیا نبود، زیرا شاخه هایشان به طرف پایین سرازیر و ریشه های آنها به سمت بالا بود. چهار رودخانه جاری دیدم که از خمر وعسل و شیر و آب بودند و سطح آنها با زمین مساوی بود به طوری که اگر مورچه ای می خواست از آنها بیاشامد، می توانست.

زنانی خوش سیما دیدم و افرادی را که از میوه ها و نهرها استفاده می کردند، مشاهده کردم، اما من قدرتی بر این کار نداشتم، چون هر وقت قصد می کردم از میوه ها بگیرم از نزدیک دست من به طرف بالا می رفتند و هر زمانی که عزم می کردم از نهرها بنوشم فرو می رفت. به افرادی که استفاده می کردند، گفتم: چطور است که شما می خورید ومی نوشید، ولی من نمی توانم؟ گفتند: تو هنوز نزد ما نیامده ای. در همین احوال ناگاه فوج عظیمی را دیدم.

گفتند: بی بی عالم حضرت فاطمه زهرا(س) تشریف می آورند.

نظر کردم و دیدم دسته هایی از ملائکه در بهترین هیئتها ازبالا به طرف زمین فرود می آمدند آنها آن معظمه را احاطه کرده بودند. وقتی نزدیک رسیدند، دیدم آن سواری که ما را از عطش نجات داد و به ما حنظل خورانید، روبروی حضرت فاطمه زهرا (س) ایستاده است. تا او را دیدم، شناختم و حکایت گذشته به خاطرم آمد و شنیدم که حضار می گفتند:این م ح م د بن الحسن المهدی، قائم منتظر، است. مردم برخاستند و برآن حضرت وحضرت فاطمه زهرا (س) سلام کردند.

من هم برخاستم و عرض کردم: السلام علیک یا بنت رسول اللّه.

فرمودند: و علیک السلام ای محمود تو همان کسی هستی که فرزندم (حضرت بقیة اللّه (ع)) تو را از عطش نجات داد؟ عرض کردم: آری، ای سیده من.

فرمودند: اگر شیعه شوی رستگار هستی.

گفتم: من در دین شما و شیعیانت داخل شدم و اقرار به امامت فرزندان شما چه آنها که گذشته و چه آنها که باقی اند، دارم.

فرمودند: به تو مژده می دهم که رستگار شدی.

بیدار شدم، در حالی که گریه می کردم و بی خود شده بودم. رفقایم به خاطر گریه من به اضطراب افتادند و خیال کردند که این گریه به خاطر آن چیزی است که برایشان گفته بودم، لذا گفتند: دلخوش باش به خدا قسم انتقام تو را ازآنها خواهیم گرفت. من ساکت شدم آنها هم ساکت شدند. در همان وقت صدای اذان بلند شد. برخاستم وبه طرف غرب بغداد رفتم و بر آن زوار وارد شدم و سلام کردم. گفتند: لا اهلا ولا سهلا [3] خارج شو خداوند به تو برکت ندهد. گفتم: من به دین شما گرویدم.

احکام دین خود را به من بیاموزید. از سخن من تعجب کردند! بعضی از آنها گفتند: دروغ می گوید و بعضی دیگر گفتند:احتمال می رود راست بگوید به همین جهت علت را سؤال کردند. واقعه را برایشان نقل نمودم. گفتند: اگر راست می گویی ما الان به مرقد مطهر حضرت امام موسی بن جعفر(ع) می رویم با ما بیا تا در آن جا شیعه ات کنیم. گفتم: سمعا و طاعة و دست و پایشان را بوسیدم. خورجینهای آنها را برداشته وبرایشان دعا می کردم تا این که به حرم مطهر رسیدیم. خدام حرم از ما استقبال کردنددر میان ایشان مردی علوی دیده می شد که از همه بزرگتر بود.

 

آنها سلام کردند.

زوار گفتند: در حرم مطهر را برای ما باز کنید تا سید و مولای خود را زیارت کنیم.

مرد علوی گفت: به دیده منت، اما با شما کسی هست که می خواهد شیعه شود، چون من در خواب دیدم که او پیش روی سیده ام فاطمه زهرا (س) ایستاده و آن مکرمه به من فرمودند: فردا مردی نزد تو می آید. او می خواهد شیعه شود. پیش از همه در را به رویش باز کن حال اگر او را ببینم می شناسم. همراهان با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و به او گفتند: بین ما بگرد و او را پیدا کن. سید علوی به همه نظری انداخت وقتی به من رسید گفت: اللّه اکبر به خدا قسم این است مردی که او را دیده بودم و دست مرا گرفت. رفقا گفتند: راست گفتی و قسمت راست بود این مرد هم راست گفته است. همه خرسند شدند و حمد خداوند تبارک و تعالی را بجای آوردند.

آنگاه علوی دست مرا گرفت و به حرم مطهر وارد کرد و راه و رسم تشیع را به من آموخت و مرا شیعه کرد. بعد از آن من کسانی را که باید دوست بدارم، دوست و ازدشمنانشان بیزاری جستم. علوی گفت: سیده تو حضرت فاطمه زهرا (س) می فرماید: به زودی مقداری از مال دنیا به تو می رسد، به آن اعتنایی نکن که خداوند عوضش را به تو بر می گرداند بعد هم در تنگناهایی خواهی افتاد، ولی به ما استغاثه کن که نجات می یابی. گفتم: سمعا و طاعة.

من اسبی داشتم که قیمت آن دویست اشرفی بود آن حیوان مرد و خداوند عوضش راداد و بلکه بیشتر به من باز گرداند. بعدها در تنگناهایی افتادم که با استغاثه به اهل بیت (ع) نجات یافتم و به برکت ایشان فرج حاصل شد.

و من امروز دوست دارم هر کس که ایشان را دوست دارد و دشمن دارم هر کس که ایشان را دشمن دارد و امیدوارم ازبرکت وجودشان عاقبت بخیر شوم. پس از آن یکی از شیعیان این زن را به من تزویج نمود.

من هم بستگان خود را رهاکردم و راضی نشدم از آنها زن بگیرم. [4] .

پاورقی

 

[1] میوه گیاهی که بسیار شبیه هندوانه است و خیلی هم تلخ می باشد. نام دیگرش هندوانه ابوجهل است.

[2] یکی از روستاهای عراق.

[3] این جمله نوعی اظهار انزجار است.

[4] ج 2، ص 168، س 37